صـامـد
۱۰ نومبر ۲۰۲۵
پـیـام قـلـم
خامه این بار مگر شعر سپارد به فنا!
چون که عشق ذبح شد در مذبح فقیه و ملا
نامی از عشق گرفتن گناه است و خطا
واژۀ عشق دگر جا ندارد در شعر
چون که اندیشۀ انسان به عشق، است هوا
و هوا است گناه، موجب عصیان و جزا
شعر تهی باشد اگر از تغزل
شهر تهی باشد مگر از معنا !
* * *
نه! نخیر!
بعد از این خامۀ شاعر شرر ریزد و خون
تا که از خون جگر واژه به سرخی شفق
در دل ظلمت شبهای سیه دوده و دون
بنویسد چکامه ها به سحرگاه و فلق
تا کند پاره سیاهی شب را
به تیغ و دشنۀ بران روشنی و صفا
که اگر عشق نباشد در شعر
شعر خالیست ز معنا و درون
شعر را عشق دهد شور فزون!
* * *
خامه ها باید نویسند این بار
شعر از واژه هایِ عشق سرشار
واژۀ عشق و تغزل بسیار
تا بریزند به جان هر ملا
و دگر طالبان کوردلان
واژه ها آتشِ سوزان زمان
تا بنامند شعرِ شاعر را
آتشین شعر؛ شعر این دوران!
شعر از جنس عشق و مهر و وَلا!
شعر از جنس شعله ها و شرار!
تا بسوزد همه سیه دلان
طالب و مفتی و فقیه نادان
و همان ریشه های ظلم و ظلام
با شعله های معرفت هر بار
که دگر سر نکشد این ظلمت
که دگر جان نگیرد ظالم
و دگر شعر نباشد بی جان
* * *
قلمی گر نرساند پیام عصیان را
ور زند بوسه به آستان ستمگر حالا
با مدایح و ستایش یا تفقد و نوازش؛
این قلم باید شکست، درِ دیوانش بست
ما سپاریم چنین خامه و دیوان را به دست فنا!
* * * *