زنـده یـاد «قـیـوم رهـبـر»
ارسالی: جمعی از اعضای "ساما"
۰۳ نـومـبـر ۲۰۲۵



بخشی از سخنرانی زنده یاد «قـیـوم رهـبـر» در کنفرانس سرتاسری
سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما)

(قـوس ۱۳۶۲شمسی)
(۵)

مسألۀ هژمونیسم طبقۀ کارگر:
مسألۀ هژمونیسم طبقۀ کارگر، ببینیم کی هژمونیسم نمی خواهد؟ آن طبقه ای که در انقلاب و در پیشرفت اجتماعی، هژمونیسم نمی خواهد، آن کیست؟ تا ما هم بگوئیم که مارکسیست ها هم به عنوان نمایندهٔ طبقهٔ کارگر هژمونی طبقه کارگر را نخواهند. ما اگر ببینیم که بورژوازی در این جا نخواهد، ما اگر ببینیم که فئودالیسم نمی خواهد، ما اگر ببینیم که امپریالیسم نمی خواهد، ما اگر ببینیم که طبقات مختلف مردم و طبقاتی که تا این حد یا آن حد با مردم هستند،اینها هژمونی نمی خواهند، در آن صورت حق دارند که بگویند پرولتاریا بسیار خراب است و این فقط هژمونی می خواهد.
مارکس در همان اثری که رفقاء نقل قول کردند ("نقدی بر فلسفۀ حقوق هگل") یاد می کند که بورژوازی وقتی به قدرت می رسد، با تمام جامعه اعلان برابری و برادری می دهد تا بالاخره با این اعلان برابری و برادری بتواند هژمونی خود را تأمین کند. مارکس، تقریباً در آغاز رسالهٔ خود، این مسأله را مطرح می کند. حال ببینیم فرقی که وجود دارد بین پرولتاریا و بین مجموع طبقات این است که دیگر طبقات هژمونیسم را اعمال می کنند، ولی نمی گویند و پنهان می کنند. پرولتاریا این هژمونی را خواستار هست، ولی می گوید. فقط صداقت پرولتاریا و حزب پیشاهنگ پرولتاریا، آنها را مورد اتهامات گوناگون قرار داده، اگر نه هیچ کس نیست که نخواهد. ما متیقن هستیم که نماینده های بورژوازی همیشه خواستار هژمونی هستند، همیشه خواستار این هستند که جلو پرولتاریا و حزب پرولتاریا در دست شان باشد. وقتی که پرولتاریا بگوید من هژمونی خود را خودم می گیرم و حتی هژمونی تو را هم من می گیرم، در آن صورت است که برآشفته می شود. در غیر آن ما عقیده نداریم که طبقۀ اجتماعی ای در این دنیا وجود داشته باشد که این طبقه طالب هژمونی نباشد و هژمونی خود را در طبق اخلاص با دیگران تقسیم بکند، یا خودش از آن بگذرد. تفاوتی که وجود دارد، این است که پرولتاریا صادقانه اعلام می کند و طبقات دیگر با فریب می خواهند هژمونی خود را در قالب و هاله های تقدس مذهبی، عرفانی، فرهنگی و غیره و غیره بپوشانند و مردم را مجبور به قبول و پذیرش هژمونی خود بکنند.

پیش شرط ایدئولوژیک:
در مورد پیش شرط ایدئولوژیک نیز یک اتهام دیگر بالای "چپ سنتی" سازمان وجود دارد؛ و آن اینست که وقتی سازمان خود را می سازد، پیش شرط ایدئولوژیک می گذارد، وقتی که حزب خود را می سازد پیش شرط ایدئولوژیک می گذارد، وقتی که دولت خود را می سازد پیش شرط ایدئولوژیک می گذارد و همه چیز خود را که می سازد، یک پیش شرط ایدئولوژیک می گذارد. فکر می کنم در اینجا بیشتر مسألهٔ اراده باشد در گذاشتن و نگذاشتن پیش شرط ایدئولوژیک. مارکسیسم برای حزب خود پیش شرط ایدئولوژیک نمی گذارد، برای دولت خود هم پیش شرط ایدئولوژیک نمی گذارد، بلکه به یک مسأله معتقد است  و آن این است که هیچ پدیدهٔ اجتماعی ای در دنیا وجود ندارد که مهر طبقاتی نخورده باشد؛ خواه این حزب باشد، خواه سازمان باشد، خواه دولت باشد، خواه هر چیزی که باشد؛ مهر طبقاتی خودش را خورده [است]. پرولتاریا هم آگاهانه تاریخ خود را می سازد؛ حال چگونه؟ آیا این دولت را که می سازد، در مورد دولت پیش شرط ایدئولوژیک وجود ندارد؟ هیچگاهی مارکسیسم یا مارکسیست ـ لنینست ها نگفته اند که دولتی را که ما ساختیم در این دولت، در قلمرو ما کسانی که مخالف ایدئولوژی ما هستند، آنجا زندگی نکنند. حتی کسانی که مخالف ایدئولوژی شان هستند؛ یعنی که اگر مخالفش نیستند، موافقش هم نیستند ـ دقیقش را بگوئیم ـ آنها تا رهبری دولت هم رسیده اند و مدت ها مدت ها کار کرده اند. مثلاً شما در چین ببینید، از سال ۱۹۴۹ تا سال ۱۹۸۳ هنوز هم در کابینهٔ آنها کسانی هستند که مربوط حزب گومیندان هستند و رئیس پارلمان شان تا دو سه سال قبل خانم سون یاتسن بود. بناءً ما می بینیم که این مناسبات وجود دارد.
بدین صورت در روسیه هم همین قسم، ما وقتی که انقلاب را در روسیه می بینیم، هم عین چیز بود. تعداد زیادی از عناصری که مربوط حزب بلشویک نبودند، آمدند و وظایف بسیار بزرگی را گرفتند. تروتسکی آدمی است برای همگی معلوم، که تا انقلاب اکتبر همراه لنین و همراه بلشویک ها نبود و بعد از آن می آید و به انقلاب می پیوندد و فوراً کمیسار جنگ می شود و ساختن ارتش سرخ برایش سپرده می شود. به این صورت ما می بینیم که در دولت مسألۀ پیش شرط ایدئولوژیک مطرح نیست. منتهی چیزی را که مارکسیسم مطرح می کند، این است که ما دولتی بدون خصلت طبقاتی نمی شناسیم. ما نمی توانیم بگوئیم که دولت وجود دارد، ولی پایۀ طبقاتی ندارد. این یک دید است و یک بینش طبقاتی است، نه پیش شرط ایدئولوژیک، که این دو مسأله نباید عوض شوند.

حزب پیشاهنگ پرولتاریا:
در مورد حزب، مسأله به این شکل مطرح است که یک حزب حرکت آگاهانۀ پیش آهنگ پرولتاریا است؛ و بنا بر تجارب از زمان مارکس و انگلس تا امروز، تقریبا در این  ۱۲۰ سال  تجارب مختلفی که وجود داشته، می گویند که یک انقلاب پیروزمند را، یک انقلاب پیشرونده و مترقی و انقلابی را فقط یک حزب انقلابی می تواند رهبری بکند و بدون یک حزب انقلابی که از لحاظ ایدئولوژیک، از لحاظ سیاسی، از لحاظ تشکیلاتی بر پایه ها و موازین و ضوابط پرولتری استوار نباشد، نمی تواند یک انقلاب عظیم را به پیروزی برساند. در اینجا هم مسأله بیشتر یک مسألۀ بینشی است که بینش ها بالاخره به ضابطه ها می آید؛ حال ضابطه بدون بینش نیست. اگر ما بحث می کنیم، باید بینش ها را مورد بحث قرار بدهیم، که آیا این بینش درست است یا درست نیست؟ اگر درست نیست، چرا درست نیست؟
بالاخره پرولتاریا در سطح بین المللی، امروز به این عقیده رسیده که وقتی می خواهد انقلاب کند، به ابزار تشکیلاتی خود نیاز دارد. این ابزار تشکیلاتی اش باید وحدت سیاسی - ایدئولوژیک داشته باشد؛ و باید این وحدت سیاسی ـ ایدئولوژیک، خود را در یک تشکیلات پرولتری لنینی نمایش بدهد. آن تشکیلاتی که همان شش خصلت لنینی خود را داشته باشد، در غیر آن ما نمی توانیم از یک حرکت انقلابی پرولتری صحبت بکنیم. حال این برداشت هائی است که در خلال تاریخ مسجل شده و تا اکنون هم کس دیگری نتوانسته تجربۀ خلاف این را برای ما ثابت بکند. بنا بر آرزوها یا بنا بر افکار این فرد یا آن فرد، ما متأسفانه قادر به دست زدن به همچو ماجراجوئی نیستیم که بگوئیم از این افکار تجربه شدهٔ بشری که در طول ۱۲۰ سال حقانیت خود را به اثبات رسانده، پیروزمندی خود را در کشورهای مختلف به اثبات رسانده، ما بیائیم یک تجربۀ نوی را در اینجا به وجود بیاوریم که پرولتاریای افغانستان باید یک سازمان بدون ایدئولوژی به وجود بیاورد، یک سازمان چند ایدئولوژی به وجود بیاورد، یک سازمان چند تشکیلاتی به وجود بیاورد، یک سازمان پلورالیست سیاسی به وجود بیاورد؛ و این تجربه ای است که ما سرِ خود می کنیم. همان مثال است که می گویند نیک بخت سر دیگران می بیند و بدبخت سر خود. ما این بدبختی بزرگ را در امر انقلاب چگونه سر خود تطبیق بکنیم، آیا این کار خوب است یا نه؟ در حالی که پیش روی ما تجارب بزرگ بشری وجود دارد. ما به کجا می رسیم رفقای عزیز! ما به کجا می رسیم اگر این تجربه ها را راه بیندازیم؟ بیشتر به نام نوآوری! نوآوری ما را بند می کند به همان لاادریت ایده آلیستی. این فکر آینده ندارد که ما از تمام تجارب پرولتاریا باید چشم بپوشیم و فقط به خاطر گل روی خود و گل روی دیگران بیائیم یک پلورالیسم سیاسی - ایدئولوژیک - تشکیلاتی را بیاوریم و خود را نمایندۀ پرولتاریا هم بگوئیم، به این صورت بگوئیم که ما هستیم که این چنین هستیم.
چقدر آدم باید پرتوقع باشد که در یک کشور عقب مانده، با روشنفکر عقب مانده، با بی تجربگی، با بی علمی، با این که ما هنوز یک صفحه از تجارب مبارزات پرولتاریا را نخوانده ایم؛ بالاخره بیائیم پرولتاریای افغانستان را و روشنفکر افغانستان را که از این پرولتاریا دفاع می کند، بیاوریم در این گمراهی ها و در بیابان سوزان گمراهی بیندازیم. بیائیم ما این چنین یک تجربه را می کنیم به خاطر این که عشق ما کشیده که می خواهیم یک تجربهٔ نو را در این جامعه تکرار بکنیم، ما تمام تجاربی را که به وجود آمده، مدنظر نمی گیریم، یعنی این که آن چیزی را که در زبان عربی به نام وجدان یاد می کنند. وجدان یعنی جمع شدن تجارب نسل های متوالی. ما وجدان خود را باید از دست داده باشیم که این کار را بکنیم. ما تجارب بزرگ پرولتاریا را در این ساحه مدنظر نگیریم و فقط برویم روی خواست این و آن فرد.

مسألۀ قدرت سیاسی:
مسألۀ قدرت سیاسی را که رفیق آرام مطرح کردند، که قدرت سیاسی را که "چپ سنتی" افغانستان می گیرد، از لحاظ سیاسی با استعمارگر روس پیوند می خورد (دیشب هم یک مقدار روی این مسأله بحث شد، به اشکال مختلف اش بحث صورت گرفت که امیدوار هستیم در بحث های آینده یک مقدار بتوانیم پیش برویم و این را سر سازمان خود ما تطبیق کنیم). فکر می کنم که در بهترین حالتش شکل گرائی است و در بدترین حالتش ظلم است، یک ظلم تاریخی. ما سر یک جریان فکری - سیاسی ای که هزار ها هزار نفر خود را به نام کمونیست و به نام انقلابی از دست داده و حتی رفقاء اشرف و پویا و... هم به همین نام "چپ افراطی" در زیر گیوتین جلاد رفتند و کشته شدند، صمیمانه و صادقانه از ایدئولوژی و از این خط و از این سیاست خود دفاع کردند. ما به همۀ این کسان افتخارمی کنیم، چه کسانی که آنها در سازمان ما بوده باشند یا در سازمان ما نبوده باشند. مگر نه این است که ما وقتی از سیاست ها و از ارتباط سیاست ها صحبت می کنیم، ما بیشتر روی محتوی، روی ریشه و روی پیوند صحبت می کنیم. از کجا پیوند می گیریم، ریشه اش در کجاست، بالاخره به کجا می رود؟ اما فقط به خاطر این که سوسیالیسم می گوئیم و روس هم سوسیالیسم می گوید، حالا ما باید لزوماً به تئوری سیاسی روس بغلتیم؟ تمام اعمال ما، تمام کردار ما، تمام سیاست هائی را که ما کرده ایم، موقف ما در همین کنفرانس ـ ببینید دور نرویم ـ در مقابل مسألۀ تسلیم طلبی، ما عزیزترین رفقای خود را مورد شماتت و ملامت قرار دادیم. همۀ اینها نشاندهندۀ این نیست که تئوری انقلابی، آنچه شما "چپ سنتی" می گوئید، در تضاد ماهوی با امپریالیسم روس قرار دارد؟ امروز در جامعۀ افغانستان استوار تر از سازمان"ساما" و از سامائی ها، علیه استعمار روس دیگری نیست و نخواهد بود. در تاریخ افغانستان چگونه ممکن است که این "ساما"، این چپ انقلابی، بتواند که در تئوری سیاسی خود برود با استعمارگر یکجا شود. اگر این چنین باشد، اگر فقط بگوئیم این روشی که روش ملی هم هست با آن روش ملی ای که مثلاً در فلان جای این چنین کرد، آنچنان کرد ـ زبان ما لال ـ او هم شباهت دارد و از آنها نمایندگی می کند. این روش ها هم به خاطر نزدیکیی که از لحاظ فکری با هم دارند: این ها هم دموکراسی می گویند، آنها هم دموکراسی می گویند، اینها هم ملی می گویند، آنها هم ملی می گویند، اینها هم چنین می گویند، آنها هم چنین می گویند. این نوع برخورد بسیار ظالمانه است؛ و بریدن جریانات سیاسی از بستر اجتماعی مشخص شان است. یک تجرید غیر علمی است. هیچ گونه با علم سروکار ندارد. امیدوار هستم در این مورد بسیار صحبت کنیم.

در مورد "دموکراتیسم انقلابی پیگیر" و اعلام مواضع:
ما در مورد اعلام مواضع بحث زیادی خواهیم داشت که اعلام مواضع ما دموکراتیسم پیگیر و دموکراتیسم انقلابی را آورده و یا نیاورده، و ما چه انتقاداتی داریم؟ حال انتقاداتی را که رفقاء در اعلام مواضع خود آوردند، آیا امروز هم همان انتقادات هست یا این که انتقادات دیگری بر سرش داریم؟ ما با یک نظر مختصر ممکن است بتوانیم بگوئیم. اولاً ما می گوئیم: اعلام مواضع که اینجا هست، اعلام مواضع نیست. ما برای رفقاء قبلاً گفتیم، ما انتقادی که سر اعلام مواضع داریم، این است که این "اعلام مواضع" اعلام مواضع نیست. در جامعۀ افغانستان هزار ها مسأله هست: مسألۀ دموکراسی، مسألۀ اقتصادی، مسألۀ استثمار، رابطۀ ما نسبت به دیگر احزاب، رابطۀ ما نسبت به جنبش های دیگر، نسبت به مرحلۀ انقلاب، نسبت به ابزار و وسائلی که ما کار می کنیم، مسائل جبهوی، مسائل توده ئی و غیره؛ هزار ها مسألهٔ انقلاب است که باید اعلام موضع در موردش صورت می گرفت. لیکن اگر شما این اعلام مواضع که در اینجا آمده، [را بخوانید، به ضعف های ادبی، خلأ ها و انحرافات فکری ــ سیاسی آن پی خواهید برد]. با این که ما از این مثل شرافت خود دفاع کرده ایم. ما نامه هائی داریم که به کسان دیگری نوشته کرده ایم و در جلسات متعدد بین المللی از این سند به عنوان سند سازمانی خود دفاع کرده ایم و سخت هم دفاع کرده ایم. ولی اکنون در یک جلسۀ سازمانی و کنفرانس، برای شما می گوئیم شما این را بخوانید و ببینید که یک شبنامهٔ سازمان که نشر شده آیا به همین حد است؟ به زبان دیگر بگوئیم، آیا می تواند حتی تا سرحد یک شبنامهٔ سازمان، مسائل انقلاب افغانستان را مطرح کند؟ بیائید "خروش رعد در پکتیا" را همراه این اعلام مواضع بیندازیم [و مقایسه کنیم]، بیائیم "روس اشغالگر در سراشیب رسوائی و تباهی" را با این اعلام مواضع یکجا بیندازیم [مقایسه کنیم]. اینجا است که ما می گوئیم که "اعلام مواضع" اصلاً در مورد قضایای بزرگ انقلاب افغانستان اعلام موضع نکرده، به این خاطر ما بالایش انتقاد داریم. ثانیاً رفقای عزیز! این "اعلام مواضع" را ما انتقاد می کنیم؛ حتی می گوئیم که از لحاظ ادبیات خود غلط است. رفقائی که می گویند ما بنیانگذار این چنین هستیم، املاء و انشاء شان غلط است. ما برای رفقاء گفتیم که این یک عقب گشت بسیار بدی نسبت به ادبیات سامائی است، نسبت بـه سطح و سویه ای که "ساما" مسائل خود را مطرح می کند. وقتی ما این را بخوانیم، شما می فهمید که چگونه است؟ چرا ما می گوئیم این اعلام مواضع [غلط است]؟ مثالی برای شما بگویم "نقشۀ ننگین روس به خاطر فریب تباه کن مردم افغانستان و تحکیم حسابگرانۀ استعمار آنچنان پی ریزی می شود که گوئی نعش های فاسد و بی گور و وطن را در راه دولت مداری شان به خطا اندر می داند".  رفقای عزیز! این جمله چه معنی دارد؟ خوب باز می گوید که:"یا للعجب این شعبده بازی تهوع انگیزی که روز تا روز توان مقاومت جانبازانه و حماسه های گلگون قبای مردم ما را به ارمغان می آورد". رفقای عزیز! مسائل این طور مطرح می شود که ما انتقاد داریم. سطح و سویۀ "ساما" این طور نبود. بعد از آن هم مسائل سومی را که مطرح می کند، بسیار است. سر تا آخرش را بخوانید و تمام جملاتش را بخوانید، باز رفقاء می فهمند که مسائلی را که در اینجا مطرح کرده اند، چه است. چه مسائلی را مطرح کرده اند و چگونه مطرح کرده اند؟
ثالثاً، از جانب دیگر مسألۀ دولت جمهوری اسلامی ــ مردمی است. از نظر ما "ساما" فقط حق داشت در چارچوب "جبهۀ متحد ملی" خود جمهوری اسلامی را مطرح بکند، به عنوان یک رابطۀ ارگانیک با دیگر طبقات و اقشار که می رفت پای ساختن دولت آیندۀ افغانستان. ولیکن "ساما" قبل از این که طرح جبهه ئی خود را تغییر بدهد، ده قدم دیگر از طرح جبهه ئی خود عقب نشینی کرده است. ما این موقف "ساما" را از لحاظ اصولی غلط می دانیم؛ از لحاظ تاکتیکی اشتباه می دانیم؛ زیرا که مناسبات میان ما و میان دوستان جبهه ئی ما را خراب کرده، یعنی طرفداران جبهه ئی ما و دوستان جبهه ئی ما در موقف گیری خود چپ تر از "ساما" هستند. در حالی که "ساما" وظیفۀ تاریخی اش این است که جنبش را به طرف رادیکالیزه شدن، به طرف بلند رفتن و به طرف آگاهی ببرد؛ نه این که ما با این اصل و با این پرنسیپ موافق نباشیم (مخالف باشیم). ما در این مورد نظرات خود را در همه جا ها گفته ایم. ولی این که "ساما" از طرح جبهه ئی خود پائین تر حرکت کند، ما با این نوع سیاست خوش نیستیم (مخالف هستیم). رابعاً این که، تمام موادی که در اینجا آمده، موادی است که از برنامه نقل شده فقط کلمۀ کارگرش زده شده. ما اگر یک مقایسه بین برنامه و اعلام مواضع بکنیم (هر رفیق حق دارد این کار را بکند، ما کرده ایم)، مثل اینست که یک چیز را بگیرید قیچی کنید. ما می گوئیم رفقاء می توانستند این افکار خود را با مقدار زیاد تری صرف وقت انجام دهند. حال در مورد این که در سازمان ما چگونه آمده، انتقادات ما در مورد اعلام مواضع در این حدود است رفقاء! به همین خاطر هم بود که من در ماه اسد سال ۱۳۵۹ وقتی به پشاور آمدم، برای مرکزیت سازمان نوشتم که مردم بالای اعلام مواضع تان انتقاد بسیار زیاد دارند، من توجۀ شما را نسبت به این قضیه جلب می کنم که اگر از همین حالا بتوانید چیزکی تهیه بکنید برای اعلام مواضع آینده که چیز موزون تر و متین تر و ثابت تری باشد؛ و این مسائل را مدنظر بگیرید تا در آینده ما به نام این که کم وقت داشتیم، دچار اشتباه نشویم. این رفقاء برای ما گفتند: که اگر شما چیزی داشته باشید، برای ما روان بکنید. ما هم همین کار را خواهیم کرد. رفقای عزیز! برخورد ما نسبت به اعلام مواضع این چنین بوده، این چنین دلسوزانه بوده. حال مسائل بسیاری در سازمان رخ می دهد که ممکن است چیز دیگری باشد، ولی موقف یک فردی که پیش روی شما نشسته، در ارتباط با اعلام مواضع در چهار نکته که دو سال قبل برای خود رفقاء گفته ام، برای خود رفیق آرام گفته ام و برای رفقای دیگر گفته ام که اعتراضات ما سر موضوع در این نکات دور می زند.
و حال بیائیم سرِ قسمت دوم کار خود که مسألۀ خود سازمان است. ولی قبل از اینکه به قسمت دوم برویم، یک مسألهٔ هم بسیار جالب است که رفقاء بعد از این بحثی که در ارتباط با تمام مسائل مارکسیسم به راه می اندازند و با این فهم شان از مارکسیسم و با این برخورد شان نسبت به مارکسیسم، باز هم می گویند که ما مخالف مارکسیسم- لنینیسم نیستیم. این را دیگر به خود جلسه می گذاریم که اینها ببینند که رفقای ما وقتی که این مسائل را مطرح می کنند و با این دید نسبت به قضایا برخورد می کنند، در آن صورت آیا مخالفت شان با مارکسیسم- لنینیسم و عدم مخالفت شان با مارکسیسم - لنینیسم تا کدام حدود است و چگونه می توانند ادعا کنند که ما هستیم یا نیستیم (مخالفت می کنیم یا نمی کنیم). این مسأله به خود شان ارتباط دارد؛ و ما امید وار هستیم، با این تفصیلات خود، گوشه های از این قضیه را برای اینها فهمانده باشیم که مارکسیسم- لنینیسم چه می گوید یا اقلاً فهم ما از مارکسیسم ـ لنینیسم چیست؟ 
ادامه دارد