زنـده یـاد «قـیـوم رهـبـر»
ارسالی: جمعی از اعضای "ساما"
۱۰ نـومـبـر ۲۰۲۵



بخشی از سخنرانی زنده یاد «قـیـوم رهـبـر» در کنفرانس سرتاسری
سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما)

(قـوس ۱۳۶۲شمسی)
(۸)

فراگرد شکل گیری و پی ریزی"ساما":
رفقای عزیز! امروز، طوری که گفتیم، از سیری در آفاق می آئیم به طرف سیری در انفس. یعنی که ما خود را بررسی می کنیم؛ پیدایش و علت وجودی خود را، علت غائی خود را و سیر تکاملی خود را می بینیم که تا اکنون چگونه بوده ایم و ما تا کدام حد به طرف هدف خود پیشروی کرده ایم. چه دستاورد هائی داشتیم، چه نقایصی داشتیم و چگونگی غلبه بر این مشاکل را باید از طریق بررسی و تحقیق پیدا بکنیم. چون مسألهٔ غلبه بر مشکلات و موانع تنها با ارادهٔ اشخاص مربوط نیست، مربوط به این است که ما تا کدام حدود قوانین حاکم بر خود و حاکم بر جامعه را می شناسیم و این قوانین را جهت می دهیم. ما چنانچه ستالین می گوید: نمی توانیم قوانین را وضع بکنیم ، بر حرکت های اجتماعی قانون گذاری بکنیم. فقط وظیفۀ ما، وظیفه تمام نیرو های آگاه این است که فقط قوانین را کشف بکنیم؛ با کشف این قوانین ما بتوانیم پدیده ها را جهت بدهیم. نیرو هائی که در جهت اهداف ما سیر می کنند، آن فاکتور ها را تقویت بکنیم و فاکتور و عواملی که بر ضد آرزو ها، تمایلات، خواست ها و اهداف ما حرکت می کند، کوشش می کنیم تا حد ممکن آن را تضعیف بکنیم یا بی طرف بسازیم یا به اصطلاح نظامی از صحنه خارج اش بکنیم تا مانع راه ما نشود.
این بررسی تنها یک مسألهٔ اکادمیک نیست؛ تنها از نظر ما مسألهٔ انتقاد از خود هم نیست؛ تنها این مسأله هم نیست که ما خود را راضی بسازیم و با این که ما این چنین و آن چنان بودیم، فقط خود را از ابهام بیرون بکشیم؛ بلکه دقیقاً به خاطر این است که ببینیم پدیده ای مثل "ساما" چگونه به وجود می آید؛ چگونه تکامل پیدا می کند؛ چه موانع پیش پایش قرار دارد و عوامل مؤثری که سر این تاثیر می کرده، چقدرش به دست خود این ها بود؛ چقدر این ها نقایص ذاتی است به اصطلاح یعنی سوبژکتیف است ـ به حساب کتابی بگوئیم ـ و چقدر از این ها نقایص و موانع ابژکتیو است؛ عینی است (عینیت دارد) یا به عبارت دیگر چقدر از این قابل این بود که ما می توانستیم از آن دوری کنیم، نگذاریم که مانع کار ما شود؛ چقدر این ناگزیر بوده مانع کار ما می شد؛ همه این مسائل بر امر انقلاب، بر فهم خود ما بسیار مهم است. چه خصوصیت "ساما" این است که نیروئی است آگاه. خصوصیت پرولتاریا اینست در تاریخ وقتی می درآید، آگاهانه می درآید و با آگاهی می خواهد که تمام مواد و مصالح که در جامعه کهن است و مانع راهش می شود، این مواد و مصالح را از پیش پای خود بردارد و در خلال تغییری که در جهان به وجود می آورد، در خود هم تغییر به وجود بیاورد؛ همچنان که در خود تغییر می اورد، به مدارج عالی آگاهی می رسد، این خودآگاهی را در راه تغییر جهان به کار ببندد. به هر حال ما بستر مادی اجتماعی که "ساما" در بطن آن تولد یافته، رفقاء را مراجعه می دهیم به مقالـهٔ "مـنظره عمومی..." که به عنوان مقدمهٔ همین بررسی است، که در آینده امیدوار هستیم ما هرچه زود تر این کار را انجام بدهیم و به صورت مدون نظرات خود را در قبال ایجاد و رشد پروسۀ تشکل "ساما" نقایص و دستاورد های آن به صورت مدون، برای رفقای خود، اقلاً بدهیم؛ و چه خوشا که روزی ما بتوانیم، برای جنبش هم این را ارائه بدهیم. ولی چون اکثر مسائل ما هنوز جزء تاریخ نشده و هنوز مسائلی است که در جریان است؛ متأسفانه که ما همه اش را نمی توانیم به جنبش بدهیم؛ به خاطر این که در تکامل این پروسۀ ما نقش دارد.
به هر حال، این که در چه جو سازمان آزادیبخش مردم افغانستان تولد یافته، اوضاع اجتماعی، اقتصادی چگونه بوده، پروسهٔ رشد این در کدام بستر، در کدام شرایط و در کدام اوضاع رشد کرده، همهٔ این ها را می گذاریم به مقالهٔ که در دست شما است؛ آن را بخوانید به عنوان یک پیش درامد بحث. ما این را گرفتیم و ما بحث خود را در مورد "ساما" به چند بخش تقسیم خواهیم کرد که بخش اولش عبارت خواهد بود از وضع عمومی جنبش چپ در آستانهٔ کودتای ۷ ثور؛ این یک بحثی است به صورت مشخص ما باید بگوئیم که وضع عمومی جنبش چپ چگونه بوده و تحت چه شرایطی سازمان آزادیبخش مردم افغانستان تولد یافته است. مسألهٔ دوم عبارت است از مر حلهٔ ایجاد سازمان، یعنی کوشش ها و تلاش های منظم نیرو های چپ افغانستان، برای ایجاد سازمان آزادیبخش مردم افغانستان. مسأله سومی که ما مورد بحث خود قرار خواهیم داد، عبارت خواهد بود از اولین مرحله ساختمانی "ساما" که یک فاصله زمانی از سرطان ۵۸ تا ماه حوت ۵۸ را در بر می گیرد؛ این زمانی است که رفیق شهید خود در رأس کار ها قرار دارد. مسأله چهارم عبارت خواهد بود از آن مرحلهٔ بحرانی که رفیق در زندان است تا پلنوم دوم که به نام مرحلهٔ بحرانی سازمان یاد می کنیم (اولین بحران سازمان). و پنجم هم، از پلنوم دوم سازمان تا ماه اسد سال گذشته، مرحلهٔ دیگر خواهد داشتیم که بررسی می کنیم؛ و از آن به بعد به عنوان مسألۀ کنونی، اوضاع کنونی سازمان را ما مورد بررسی قرار خواهیم داد. ما می بینیم چقدر مسائل در مورد سازمان انباشته شده که ما باید بر یکایک این مسائل رسیدگی بکنیم.
اما در مورد مسألهٔ اول که وضع عمومی جنبش چپ در آستانه کودتای ۷ ثور است؛ ما وقتی به عقب نگاه می کنیم و جریان دموکراتیک نوین را در آغاز و اجزایش مورد بررسی قرار می دهیم؛ می بینیم که جنبش شعلهٔ جاوید که از سال های ۱۳۴۷ / ۱۹۶۸ آغاز به کار علنی می کند؛ مدت سه سال یا بیشتر یا کمتر می تواند به عنوان یک نیروی بالنده، نیروی دینامیک و متحرک، اکثریت نیرو های جوان کشور را به خصوص در سطح روشنفکری به گرد خود جمع کند. ما اکنون در صدد ارزیابی همه جانبهٔ جریان دموکراتیک نوین و به خصوص جریان شعله جاوید، به عنوان بخش عمدهٔ جریان دموکراتیک نوین، نیستیم که به صورت همه جانبه آن را بررسی کنیم. ولی می خواهیم که ما فقط نقاطی بر حروف بگذاریم تا بتوانیم بخوانیم  حروف را که چگونه بوده؛  و در ارتباط با همین قضیه است که ما وضع جنبش چپ را در آستانه کودتا ۷ ثور می توانیم بررسی بکنیم.
جریان شعله جاوید به عنوان بخش عمدهٔ "جریان دموکراتیک نوین" در واقع در شرایطی به وجود آمد که پرولتاریای افغانستان هنوز از لحاظ کمی بسیار محدود بود. تازه از سال ۵۴ به بعد بود که، بورژوازی بوروکراتیک افغانستان با سرمایه گذاری های خارجی، توانست کمیت کارگران افغانستان را با سرعت افزایش بدهد. قبلاً بورژوازی افغانستان، آنچنان رشد سریع نداشت، عدم رشد سریع بورژوازی ملی افغانستان و یا بورژوازی کمپرادور تیپ غرب افغانستان که بورژوازی با هر دو جناحش در عقب ماندگی نیرو های مولده، در تسلط بدون چون چرای مناسبات تولیدی فئودالی و در عین حال در تسلط نیروی های استعماری در کشور ما، مناسبات استعماری (مناسبات استعمار نوین) به شکل سیاسی بیشتر تبارز کرده بود؛ و از رشد نیروی های مولده جلو می گرفت.
به هر حال یکی از خصوصیات جنبش ما این است که این جنبش نه بر پایۀ حرکت وسیع صنفی کارگری؛ نه بر پایۀ حرکت وسیع توده های غیرپرولتری؛ بلکه اساساً در میان روشنفکران به عنوان قشری که بیشتر از حکومت مطلقه رنج می بردند، آغاز شد و پرولتاریای افغانستان ـ پرولتاریای جوان افغانستان ـ از لحاظ کمیت بسیار محدود بود. دیگر خصوصیت جنبش چپ افغانستان این بود که، این جنبش مثل همه کشور های دیگر جدا از حرکت های کارگری و توده ئی به وجود آمد. چنانچه لنین می گوید: در همه کشور های دنیا تا این حد یا آن حد سوسیال دموکراسی جدا از حرکت های کارگری به وجود آمده؛ و این جدائی هم به جنبش کارگری و هم به جنبش سوسیال دموکراسی صدمات زیادی وارد کرده است. در کشور ما همین قسم بوده، پیوند میان ایدئولوژی انقلابی و حرکت کارگری تا مدت های زیاد متحقق نشد. دیگر خصوصیت جنبش ما، جنبش شعله جاوید، این بود که این جنبش در زمانی به وجود آمد که در سطح بین المللی، یک شق بزرگی در میان رویزیونیسم معاصر و مارکسیسم - لنینیسم به وجود آمده بود. و ما در بحبوحهٔ مبارزهٔ ضد رویزیونیسم بودیم؛ و در آغاز انقلاب کبیر فرهنگی پرولتری قرار داشتیم؛ این خصوصیت دیگر تأثیر خودش را به روی جنبش می گذاشت. دیگر خصوصیت این جنبش این بوده که این جنبش در یک کشوری که از لحاظ جغرافیائی ـ سیاسی به عنوان یک بفر ستیت پذیرفته شده بود، به وجود می آید؛ بدین معنی تمام پدیده های دیگر هم که هست تا حدود زیادی از جنبش بین المللی کمونیستی، مثلاً جنبش کمونیستی کشور ما هم، به دور می ماند. مدت ها مدت ها جنبش شعله جاوید بود و متهم هم بود به این که با چین ارتباط دارد، این چنین آن چنان، در حالی که جنبش شعله جاوید با هیچ یک از احزاب و سازمان های بین المللی روابط تشکیلاتی نداشت؛ نه با چین، نه با سازمان های منطقه در پاکستان، ایران، هندوستان ؛ و نه در سطح بین المللی با جنبش های بین المللی کمونیستی در اروپا؛ این دیگر تأثیری بود که جنبش ما نشانش را بر پیشانی خود دارد. خصوصیت دیگر این جنبش این بود که جنبش ما در یک محیطِ از لحاظ فرهنگی عقب مانده، به وجود می آید و در نتیجهٔ همین عقب ماندگی فرهنگی است که اکثراً این جنبش، جنبش شفاهی است نه جنبش مدون. اگر ما جنبش های افغانستان را به خصوص جنبش های چپ افغانستان را با جنبش های ایران مورد مقایسه قرار بدهیم، در ایران با کوچک ترین اختلاف نظر یا مشرب یا برخورد نسبت به این قضیه یا آن قضیهٔ کوچک، می بینیم که صفحات بزرگی پر می شود؛ در موردش نوشته می شود که این چنین است، آن چنان است، این انحراف از آنجا آغاز شده است. در حالی که در جنبش ما انشعاباتی رخ می دهد؛ جدائی هائی رخ می دهد؛ بدنه های سازمان می روند؛ سازمان های به وجود می آید؛ می می رند، ولی هیچ آوازی نمی برآید؛ اصلاً هیچ گپی نیست. این هم خودش به عنوان تاریخ خود به عنوان اوضاع و شرایطی که در جامعه وجود داشته، تا اکنون هم سرما این مسائل مؤثر است. باید این مسائل را در نظر داشته باشیم، عمیق شویم سر خصوصیات جنبش خود؛ و دیگر اینکه این جنبش در بستر مادی ای  به وجود می آید که هنوز جامعه از لحاظ طبقاتی به قطب بندی های حاد خود نرسیده، یعنی این که ما می بینیم که یک اخوانی با یک پرچمی با یک شعله ئی با هم از لحاظ ایدئولوژیک اختلاف دارند؛ ولی از لحاظ رفاقت، رفت و آمد دارند؛ در مهمانی های همدیگر اشتراک می کنند. کسی مثلاً برادرش یا پدرش یا دوستش، خویشاوندش با بوروکراسی دولت ارتباط دارد؛ رفت آمد های خود را دارند، روابط خود را دارند، تآثیرات متقابل خود را دارند. درست است که در میان جنبش یک مقداری عکس العمل های هستریک، برای نفی این مسائل به وجود آمد، یعنی کسی باید در موتر سوار نشود، کسی لباس خوب نپوشد، مثلاً اگر پدر کسی بوروکرات باشد، باید از خانه اش برآید. ولی اینها بیشتر برخوردها و سلوکیات هستریک روشنفکرانه اند تا این که در جامعه قطب بندی شده باشد. در این مسائل جامعه قطب بندی نشده، جامعهٔ ما یک جامعه طبقاتی "پولاریزه" شده [قطبی شده] نبود که طبقات در تخاصم شدید یکدیگر قرار داشته باشند. در حالی که خود طبقات حاکم با هزار و یک نیرنگ می کوشیدند که تضاد های حاد طبقاتی را، اشکال و روش های مختلف برایش بدهند تا نگذارند که این جامعه به اشکال طبقاتی حاد خود تبارز کند. به همین خاطر هم بود مثلاً، کسی که بسیار مارکسیسم - لنینیسم می گفت که من مبارزه خود را با رویزیونیسم شروع کردیم؛ ولی می بینیم که رهبر های رویزیونیسم با  رهبر های مارکسیسم ـ لنینیسم با هم رفیق بودند؛ مذاق داشتند، خنده داشتند، هنوز صفوف از یکدیگر خود بد می بردند؛ یگان جنگ می کردند. ولی آقای واصف باختری با آقای سلیمان لایق بسیار دوست بودند، هم پیمان، هم پیک، هم کاسه. ما نمی خواهیم فعلاً اتهام بزنیم به این شخص و آن شخص، آقای واصف باختری فعلاً، متاسفانه تا آن حدی از لحاظ سیاسی به انحطاط رفته که دیگر احتیاجی به این نیست که آدم او را به وی چیزی اتهام بزند. ولی ما فقط می خواهیم یک سلسله واقعیت ها را اکنون بفهمیم؛ و خصوصیت های جنبش خود را ازش بیرون بکشیم. گفتیم که جامعۀ ما آنچنان از لحاظ طبقاتی، قطب بندی نشده بود که تاثیراتش را به روی جنبش بگذارد.
به این صورت است که وقتی جنبش به وجود می آید؛ واین جنبش با این خصوصیت خود دستاورد هائی دارد و نقایصی دارد. دستاورد هایش اینست که این جنبش می تواند یک نسلی از انقلابیون چپ را، رادیکال را، تربیت کند و آرایش بدهد که در صف انقلاب ایستاده شوند؛ و تا به امروز ما پایه و مایۀ بشری تمام جنبش های چپ افغانستان را که می بینیم، عمدتاً در مدرسه همین جنبش تربیت شده، یک واقعیت است که ما نباید انکار بکنیم. این ها تا حدود زیادی توانستند که چهرهٔ کثیف رویزیونیسم که تا آن وقت در ورای سوسیالیسم و مدافع زحمتکشان خود را می پوشاندند و امکان این وجود داشت که یگانه نیروی طرفدار زحمتکشان خود را نمایش بدهند؛ به این نام و با این ماسک خود را بپوشانند. جریان شعلهٔ جاوید و جنبش دموکراتیک نوین در کلیت اش توانست که از اولین قدم ها ـ در وقتی که تعداد زیادی از روشنفکران توسط نماینده های بورژوازی کمپرادور دولتی جذب شده بود ـ ماسک این ها را بدرد؛ و نشان بدهد که این ها مزدور روس هستند و مدافع زحمتکشان نیستند؛ مچ شان را در حرفی می گرفتند. در عین حال این جنبش در سیاسی ساختن اوضاع عمومی جامعه سهم بسزائی داشت. ولی به علت نو پائی جنبش، به علت جوان بودن طبقۀ کارگر افغانستان، به علت عقب ماندگی فرهنگی در جامعه، به علت عدم برخورد مسؤولانهٔ رهبری این جنبش به مسائل انقلاب و غافل شدن از طبقات اساسی جامعه و محدود ماندن در قشر و لایهٔ روشنفکری خود، این جنبش نتوانست وظایف خود را آنچنان که باید و شاید اداء بکند. اکنون که در حدود تقریبا ۲۰ سال از آغاز این جنبش می گذرد، ما هنوز هم فاقد یک ستاد فرماندهی واحد پرولتاریا در کشور خود هستیم . مقدار زیادی از مسؤولیت این سرگردانی و این سردرگمی جنبش، بدوش آن کسانی است که جنبش را در اول، در راه های غیرعلمی و غیر انقلابی سوق دادند؛ و احساس مسؤولیت نکردند. بناءً ما وقتی نسبت به این جنبش برخورد می  کنیم، باید بسیار مسؤولانه برخورد کنیم. هم جوانب مثبتش را ببینیم، هم جوانب منفی اش را ببینیم؛ هم مسائل عینی را ببینیم، مثل عقب ماندگی فرهنگی را، مثل نو پائی جنبش را، مثل جوان بودن طبقه کارگر افغانستان را و مسائل ذهنی که مربوط به افراد و اشخاص گروه ها و رهبری می شود که عبارت از عدم درک مسائل است؛ نرفتن پای مسائل اساسی است؛ غلط بودن سیاست های شان است؛ این ها مسائلی است که مسؤولیت هاست و یک سلسله مسائل دیگری هم است که مسائل عینی است؛ آنها نمی توانستند ازش جلو بگیرند. بدین صورت ما باید بسیار مسؤولانه به این قضیه برخورد کنیم تا نشود از یک طرف ما، به ماست مالی گذشته نرسیم، ما گذشته ها را تقدیس نکنیم، در لابلای شرایط و اوضاع نامساعد این چنان و آن چنان. در عین حال هم، ما از برخورد های خصمانه و از برخورد های شخصی و عندی نسبت به جنبش و افراد جنبش و رهبر های جنبش باید جداً و مسؤولانه جلوگیری بکنیم؛ چه اولاً این ها در جنبش خدماتی کردند؛ و ثانیاً که اکنون اکثریت شان شهدای فاشیسم روس هستند. این ملاحظۀ اخلاقی هم پیش چشم ما ایستاده یا به این صورت ما نسبت به این جنبش بدین گونه برخورد می کنیم.
ولی این جنبش طوری که گفتیم، خیلی زود به انشعابات می رسد. دو انشعاب بزرگ که انشعاب انجنیر [عثمان] و انشعاب گروه انقلابی است. با وجود این که در انشعابی که به نام "پس منظر"یاد شد، نیرو های اصلی شعله جاوید باقی ماندند. در آن وقت یک مقدار از مبارزۀ ایدئولوژیک و سیاسی هم به وجود آمد، چیزی هائی نوشته شد؛ ولی در انشعاب دومی (انشعاب گروه انقلابی) اکثریت نیرو های شعلۀ جاوید از رهبری خود جدا شدند؛ و آغاز تشتت و پراکندگی جنبش چپ است. بعد از آن شعلهٔ جاوید به طرف انحلال عملی می رود؛ اعضای مرکزیت اش هر کدام پراکنده می شوند؛ و بعد ها حلقه ها و گروه های دیگری را می سازند. با آغاز کودتای داوود در واقع دوران فروکش جنبش چپ افغانستان است که ما به جز از چند شبنامه که عمدتاً توسط رفیق شهید مجید نوشته و پخش شد "شمالی خار چشم رژیم کودتا است" و "قانون اساسی طناب اسارت خلق ما" که این ها برخورد های عملی نسبت به دولت بودند؛ و یکی دو نوشته تئوریک که جنبش ارائه کرد؛ "ایدئولوژی چیست؟" و انقلاب سرخ است یا اکونومیسم بورژوازئی؟" که در پاسخ به "با طرد اپورتونیسم..." [گروه انقلابی...] نوشته شده بود. در این نوشته ها هم چنانچه ما در "منظرۀ عمومی ..." هم اشاره کردیم که بیشتر نویسنده های این "نوشته ها" را به گذشته جنبش پیوند می داد تا به آینده نگری.
ما از جنبش فهمی داریم، ما می گوئیم: جنبش عبارت است از حرکت وسیع توده ها در ورای شعار های معین طبقۀ معین؛ به این صورت جنبش به وجود می آید. جنبش طبقۀ کارگر، یعنی طبقه کارگر در زیر شعار های طبقه کارگر برود؛ و به این صورت در این مرحله هم ما وقتی که از جنبش چپ یاد می کنیم، می گوئیم که عناصری از جنبش چپ و چنانچه در برنامهٔ ما آمده است:"عناصر ایدئولوژی پرولتری که در کشتزار خونین جنبش دورهٔ هفت شوری به دست رهگشایان جانباز آن افشانده شد، پس از یک دهه توانست جوانه زند". دقیقاً مقصد برنامه همین است که در این وقت جنبشی وجود نداشته، رهگشایانی وجود داشته که بذر افشانی می کردند تا باید این جوانه بزند؛ و جنبش چپ در افغانستان در واقع بعد از۳ عقرب به وجود می آید (بعد از جنبش سوم عقرب) و پیامد آن است که طبقۀ کارگر افغانستان در وجود سازمان های مترقی اش قدعلم می کند؛ و خط مستقل خود را بر انقلاب افغانستان ارائه می دهد. چنانچه در برنامهٔ سازمان هم مطرح شده که بعد از به وجود آمدن دموکراسی "تاجدار" بود که سازمان های سیاسی مختلفی در جامعه به وجود آمدند که هر کدام قسماً از منافع طبقات مختلف نمایندگی می کردند. ویژگی این دوره در این است که بورژوازی دلال دولتی و پرولتاریای جوان کشورـ هر دوـ در عرصهٔ سیاسی کشور داخل شدند. یکی نماینده اش "پرچم و خلق" بود؛ و یکی دیگر نماینده اش جریان دموکراتیک نوین بود. ولی ما فعلاً در پی ارزیابی همه جانبه شعلهٔ جاوید هم نیستیم. به طور مختصر می توانیم بگوئیم شعلهٔ جاوید ـ بهتر است بگوئیم مجموعهٔ جریان دموکراتیک نوین ـ که قسماً از منافع طبقاتی پرولتاریا دفاع می کرد، دارای دستاورد های بزرگی است و دارای نقایص بزرگی.
دستاورد های جنبش دموکراتیک نوین عبارت از این است: برای اولین بار شعار های مستقل پرولتاریا را در این جامعه بلند کرد؛ این ها یک نسل از انقلابیون کمونیست در جامعه تربیت کردند که تقریبا بیش از نود درصد انقلابیون کنونی ما پروردهٔ همان دوران و همان دسته ها هستند؛ این ها مبازرهٔ بی امان علیه رویزیونیسم را آغازکردند؛ این ها توده های وسیع جوانان و روشنفکران را به مبارزهٔ سیاسی کشاندند؛ این ها در سیاسی ساختن جنبش و حرکتی که در آن وقت از طرف دستگاه دامن زده شده بود، در رادیکال کردنش سهم بسیار بزرگ داشتند. تمام این ها دستاورد هائی است که جنبش دموکراتیک نوین داشت. و باید بگوئیم که فقط بر پایۀ همان جنبش، همان اشتباهات، ممکن بود که سازمانی مثل سازمان آزادیبخش مردم افغانستان بنا شود. اگر همان تاریخ نمی بود، اگر همان مبارزه نمی بود، اگر همان شکست ها نمی بود، سازمانی با پختگی سازمان آزادیبخش مردم افغانستان نمی توانست باشد. لذا تاریخ ماست، ما نباید از این تاریخ ننگ کنیم (پت کردن این تاریخ، تخطئه این تاریخ). اگر هم افرادی مثل ما واری عضو شعلهٔ جاوید نبودند و در شعلهٔ جاوید کاری نکردند، ما نباید حالا به خاطر این بدبینی های گروهی خود، یا به خاطر منفعت طلبی های امروز ما، خود را نامردانه کنار بکشیم و بگوئیم که ما را چه به شعلۀ جاوید. شعله جاوید یک جریان این چنین و آن چنان، کافر و ملحد و اپورتونیست، هزار نام سرش بمانیم؛ این رسم، رسم مبارزهٔ بسیار شرافتمندانه نیست.
جنبش شعلۀ جاوید یا به خصوص جنبش دموکراتیک نوین در عمومیت اش دارای نقایص بزرگی بوده: این ها از محدودهٔ روشنفکری نتوانستند خارج شوند؛ این ها خصال بد خورده بورژوازی را در میان افراد خود زیاد تلقین کردند و ریشه دار ساختند که حتی تا به امروز ما هم دامنگیرش هستیم. وقتی که این قسم پراتیک ها، این قسم برخوردها را می بینیم، به جز از این که بگوئیم این افراد در آنجا تربیت شده بودند؛ این قسم برخورد ها را دارند، دیگر جای نمی توانستند تربیت شوند؛ و این ها علنی گری زیاد کردند؛ این ها کار مخفی و علنی را نتوانستند تلفیق بدهند؛ اینها در ساحهٔ تشکیلات دچار اشتباه بزرگی بودند؛ نام تشکیلات خود را مخفی می کردند، ولی خود تشکیلات شان باز روشن بود. در نتیجه این ها نسبت به مسائل برخورد مسؤولانه کرده نتوانستند. افراد گروه ها از پیش شان رفتند؛ هر کدام شان را به نام دیوانه چه ، چه و چه تخریب کردند؛ و کار به جائی رسید که جریان هم به انشعابات متعددی رو به رو شد. اما مهم ترین مسأله این بود که جریان نتوانست تئوری انقلابی را با پراتیک تلفیق دهد. این ها نتوانستند به طرف طبقات اصلی جامعه بروند. به طرف دهقان و کارگر بروند، آنها فقط در میان روشنفکران محصور ماندند. ما اگر هم اکنون، امروز نتوانستیم به طرف کارگران برویم؛ ولی اقلاً جبراً ما در روستا ها توده ئی شدیم. این خودش یک مقدار چیز خوبی است که سازمان ما دارد که ما در روستا ها جبراً توده ئی شدیم. گر چه در شهر ها ما متآسفانه در میان کارگران نتوانستیم جهت گیری درست داشته باشیم. این کار بعد از این باید صورت گیرد.
ولی به هر صورت، کمبود های جنبش، یکی و بزرگ ترینش که من می بینم و تمام انحرافات دیگر ناشی از آن، اینست که این جنبش نتوانست به طرف طبقات اصلی جامعه برود؛ و خود را پیوند دهد با طبقات اصلی جامعه. وقتی که یک جنبش نتواند به طبقات اصلی جامعه خود را پیوند بزند، که دهقان و کارگر است، در آن صورت دیگر پراتیک هایش نمی تواند پراتیک توده ئی باشد؛ نمی تواند پراتیک های انقلابی باشد؛ و این پراتیک ها فقط در ساحهٔ روشنفکری می تواند مفهوم شود.
به هر حال، دوران ۵ سال داوود دوران پراکندگی، انشعاب و دورانی است که جنبش چپ فقط به دور خود می چرخد؛ و یک مقدار اسنادی هم که در این دوران به عنوان پولمیک ها نشرشده، افرادش را بیشتر به گذشته های شان پیوند می دهد تا با مسألۀ انقلاب و مسألهٔ آیندهٔ افغانستان، آینده ها به کلی دور است. حتی آواز هائی هم که در آن وقت از طرف رفیق شهید بلند شد که "آماده گی سیاسی باید گرفت، آماده گی نظامی باید گرفت"؛ در ازدحام بی اعتمادی ها و بدبینی های این ها گم شدند؛ کس نشنید که این مردم چه می گویند. به این صورت ۵ سال داوود دوران فروکش جنبش چپ به شمارمی آید؛ و بعد از کودتای هفت ثور است که برای اولین بار جنبش وحدت طلبانه آغاز می شود. در این جریان وحدت طلبانه، البته فشار زیاد از طرف خود صفوف توده ها و گروه ها بود؛ و یک مقدارش هم، البته ممکن رقابت و هم چشمی که شعلهٔ جاوید با "خلق" و "پرچم" داشت، این حالت روانی هم ممکن تأثیرش را داشته، به علاوۀ مسائل سیاسی و مسألهٔ این که انقلاب بکنند (صداقت انقلابی). یک مقدارش هم به اصطلاح مسائل هم چشمی گری و رقابت هم بوده که نجیب گاو انقلاب بکند و کسان دیگری که او را به هیچ می گرفتند، آنها نبودند به اصطلاح، یا صدیق خَرش، مایۀ عجیب و غریب بود.
به هر حال، این وضع یک جنبشی را به وجود آورد (جنبش وحدت طلبانه). اول طرح هائی که مطرح شده بود، طرح جبهه ئی بود مثلاً: در اول که از طرف "اخگر" مطرح شد؛ و از طرف "سرخا" در نوشتهٔ کودتای هفت ثور شان فرمولبندی شد. ولی از طرف جنبش طرح جبهه ئی رد شد، به عنوان این که یک طرح غیر اصولی است. زیرا که مارکسیست ـ لنینیست ها پای جبهه نمی روند؛ پای حزب خود می روند؛ و این اختلافات، دوری ها و پراکندگی ها را ابدی می سازد. در طرح "سرخا" البته یک مقدار اغتشاش بیشتر بود. چون در آنجا جبهه ئی میان نیرو های انقلابی و ملی مطرح شده بود. یعنی یک جبهه ای که هم در آنجا نیرو های انقلابی بودند؛ هم نیروی های ملی بودند؛ مرز میان نیرو های ملی و نیروی های انقلابی یک مقدار زدوده شده بود. به این خاطر این طرح ها پذیرفته نشد. بعد از آن گفتند، چه باید بکنیم، طرح چگونه باشد؟ باز هم گفتند: باید تمام سازمان ها جمع شوند (در یک کنفرانس یا کنگره) و در آنجا راجع به وحدت صحبت بکنند. طرحی را که هنوز، حالا هم در این روز ها باز "ساوو" این ها را مطرح می کند. می گویند که بیائید یک کنگره، یک کنفرانس بسازیم (کل سازمان ها بیایند).  در آن وقت مسأله ای مطرح شد که ممکن است این ها یکی شان قبول نکنند؛ و وقتی که قبول نکنند بازـ روی شرایط اختناقی که وجود دارد ـ جنبش ضربت می خورد، ممکن نیست؛ یعنی "تئوری جمع" (کلگی جمع شوند با هم). دکترین دیگر که از طرف گروه انقلابی مطرح شد، می گفت که ما کلان ترین بخش جنبش هستیم؛ باید دیگران بیایند در ما مدغم شوند. البته در ارتباط با رفیق بزرگ [مجید]، که افرادش زیاد بود؛ ولی این طرح هم رد شد (شخصاً توسط خود رفیق شهید). او می گفت: اگر یگ گروپ ۵ نفری باشد و مسائل انقلاب افغانستان را پاسخگو باشد، من حاضر هستم با تمام امکانات خود بروم برایش بگویم برادر! این تو می دانی، این نیرو های ما، هر چه که جور می کنید. مسألهٔ کمیت در اینجا مطرح نیست، مسأله اینست که کی به انقلاب زیاد خدمت می کند؟ این طرح هم رد شد. بالاخره گفتند که گروپ های کوچک بروند در گروپ بزرگ مدغم شوند (طرح جذب)، گروپ های کلان با هم جمع شوند بیایند کنگره خود را بسازند. بالاخره سه چهار بخش شد؛ سه چهار بخش آمدند "ساما" را ساختند.
بدین صورت یک مرحله از جنبش، یک تجربه و یگانه تجربهٔ وحدت در جنبش کمونیستی افغانستان تا اکنون ـ بعد از انشعاباتش ـ تجربهٔ پیروزمند بود. امیدوار هستیم پیروزمند بماند و باشد. بسیار هم که ما تاکید می کنیم که باید ما وحدت ساما را حفظ بکنیم و ساما را به پیش ببریم به خاطر این است که ما یک تجربه در این جامعه داده ایم. سر این تجربه بسیار انگشت ها گذاشته می شود؛ باید این تجربه را به پیروزی برسانیم؛ و این دین است سر ما، از رفقای شهید ما، از رفقائی که به گردن ما گذاشته اند که برای تان "ساما" را گذاشتیم، یک تجربهٔ وحدت است، شما این را پیش ببرید. رفقاء باید این حساسیت و این دین را بفهمند که این دین بر گردن شان است.
به هر حال، بعد از این که جنبش خود به خودی مردم گسترش پیدا می کند و گروه انقلابی می رود به دنبال طرح های خودش که مشخصا در "مشعل رهائی" فورموله شده، "ساوو" هم از پیکر"ساما" جدا می شود (روی آن دلایلی که برای شما قبلاً عرض کردم)؛ "سرخا"هم ضربت می خورد؛ دیگر آثاری ازش باقی نمی ماند؛ یک عده افرادش در میان سازمان های دیگر پراکنده می شوند. یک سلسله سازمان های کوچک دیگر ظهور می کنند مثل "پیکار" مثل "دستهٔ پیشرو". تعدادی از سازمان هائی که از سابق باقی ماندند ـ روی علل و عواملی ـ نتوانستند در جریان جنبش وحدت طلبانه اشتراک نمایند، مثل "عیاران خراسان" و امثال شان.
ادامه دارد