زنـده یـاد «قـیـوم رهـبـر»
ارسالی: جمعی از اعضای "ساما"
۱۴ نـومـبـر ۲۰۲۵



بخشی از سخنرانی زنده یاد «قـیـوم رهـبـر» در کنفرانس سرتاسری
سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما)

(قـوس ۱۳۶۲شمسی)
(۱۰)

جنبش وحدت طلبانه:
جنبش وحدت طلبانه که منجر به ایجاد سازمان آزادیبخش مردم افغانستان شد، در واقع عوامل مختلفی بوده که این جنبش وحدت طلبانه را به وجود آورد. واقعاً یک جنبش بود؛ وقتی که ما از جنبش یاد می کنیم ، معتقد هستیم که مسأله وحدت طلبی بعد از کودتای ثور در میان نیرو های چپ افغانستان به عنوان یک جنبش بوده؛ همه کس این وحدت را طالب بود، تمام نیرو ها در هر جا که بودند؛ فقط یگانه مانع که وجود داشت، افراد سرشناس سازمان ها بودند. توده های وسیع چپ، همین را می گفتند که چرا جنبش چپ وحدت نمی کند؟ چرا با هم نزدیک نمی شوند؟ چه باید بکنیم که وحدت به وجود بیاید؟ باید وحدت به وجود بیاید! هیچ راه دیگری به جز از وحدت وجود ندارد. چنان که این شعار به وجود آمد که "اگر می خواهی زنده بمانی، وحدت کن". این خود نشان دهندهٔ این است که این شعار را هیچ یک از رهبر های جنبش مطرح نکرده بود. این شعار توده های جنبش چپ بود که مطرح کرده بودند که: اگر می خواهی زنده بمانی، وحدت کن! به این صورت ما معتقد هستیم که این یک جنبش بود (مسأله وحدت طلبی). [بخش های متشکلهٔ] سازمان آزادی بخش مردم افغانستان و بخصوص رفیق شهید بزرگ ما، پاسخ گوی همین ندا ها بودند؛ این ندای جنبش را پاسخ و لبیک گفتند. عوامل زیادی برای این جنبش وجود دارد. اساساً نارضایتی بسیار سریع مردم از رژیم، یکی از عواملش بود. در ابتدای کودتای ۷ ثور، چنانچه ما در مقاله ای که در مورد زندگی نامهٔ رفیق انتشار دادیم؛ در آنجا ذکر کرده ایم که در اول باید غلبه بر یک گرایش بدبینانه حاصل می شد. در اول کودتای ۷ ثور؛ به خاطر داریم که نظری به وجود آمد که: کودتای ۷ ثور، یک رژیم رفورمیستی را در افغانستان می آورد که توده های وسیع خورده بورژوازی شهری و روستائی ـ به خصوص دهقانان ـ را پشت سر خود می کشاند؛ و طبقه کارگر هم می شود توسط این ها جذب شود. بدین صورت گلیم از زیر پای انقلابیون کش می شود؛ ما به طرف یک فروکش وسیع جنبش توده ئی می رویم. این تحلیلی بود که داکتر صاحب فیض در آن وقت ارائه می کرد. استنتاج سیاسی این تحلیل بعد ها در عملکرد ها و روش های داکتر صاحب فیض  معلوم شد.
ولی در مقابل، رفیق شهید می گفت که: کودتای ۷ ثور جامعه را قطبی می سازد. اولاً این که کودتای ۷ ثور، مسأله سلطنت و حکومت را از پندار آسمانی و مذهبی اش پائین می آرد؛ و مردم می فهمند که هر کسی زور داشت، قدرت سیاسی از اوست. دیگر ضرور نیست که حتما خدا برای ما از ازل داده باشد. این یکی از مسائل که مردم دیگر نمی ماند، و مردم می فهمند که مسأله قدرت سیاسی فقط به مسأله زور ارتباط دارد. در حالی که سابقاً مردم این مسأله را نمی فهمیدند، مردم فکر می کردند که قدرت سیاسی عطیه ایست آسمانی. از جانب دیگر هم رژیم کودتا ـ بنابر ماهیت وابسته اش ـ نمی تواند که به نیازمندی هائی آنی و یا آتی مردم پاسخ بگوید. فقط کاری که کرده می تواند، اینست که توقعات مردم را بلند ببرد؛ و با بلند رفتن توقعات، خود باعث تسریع رشد جنبش می شود. به این صورت ما در آستانهٔ حرکت های بزرگ اجتماعی و توده ئی قرار داریم؛ و انقلابیون افغانستان باید از همین لحظه آمادهٔ این باشند که این حرکت های توده ئی را مهار کنند؛ و رهبری بکنند.
این دو نوع نگرش به دو نوع استنتاج کاملاً متضاد منتهی شد. کسی که معتقد بود که: جنبش توده های وسیع آمدنی است؛ و نارضایتی وسیع توده ها دامن زده می شود؛ ضرورت وحدت جنبش چپ را بیش از همه کس احساس می کرد؛ و می گفت ما نمی توانیم به تنهائی جنبش وسیع را مهار بکنیم. گردباد می رسد، طوفان می رسد، و باید ما پیش از پیش آمادگی داشته باشیم؛ و آن کسی دیگری می گفت جنبش توده ئی فروکش می کند؛ می گفت ضرورت به تسریع مسأله وحدت نداریم؛ ما می توانیم به آرامی وحدت را در طی ده ها سال به وجود بیاوریم. به این صورت بود که بعد ها، البته مسائل دیگر هم، مسائل قدرت طلبی و خودخواهی هم رویش آمد؛ ولی پایۀ فکری مسأله این دو نوع نگرش بود. چرا با وجود نزدیکی که میان رفیق و گروه انقلابی وجود داشت، چگونه شد که فردی محور جنبش چپ، جنبش وحدت طلبانه می شود؛ و دیگری کاملاً جدا می ماند؛ بناءً دو بینش نسبت به جنبش بود.
در اوایل جنبش نظرات مختلفی در مورد وحدت مطرح شد؛ در آن وقت نمایندهٔ اخگری ها از المان آمده بود، و طرح وحدت جبهه ئی می دادند؛ می گفتند که: جنبش چپ با هم اختلاف نظر زیاد دارد، نمی توانند با هم وحدت بکنند. باید بروند پای یک جبهه، با حفظ هویت های تشکیلاتی، این چنین و آن چنان های خود. چنانچه گفتیم مربوط به این مسأله است که اخگری ها هیچ کس دیگری را غیر از خود مارکسیست - لنینیست نمی گفتند. بناءً حاضر نبودند که پای وحدت با آنها بروند. می گفتند که این ها نیرو های غیر پرولتری هستند، باید جنبش جبهه جور کند (از یک موقف فرعونی!). که این موقف از طرف "سرخا" هم تدوین شد و هم ارائه شد (در نوشتهٔ"کودتای ۷ ثور" شان). منتها در آنجا چیز دیگری هم اضافه شد که جبهه، متشکل از نیرو های چپ و نیرو های ملی، باید به وجود بیاید. جنبش در آن وقت نسبت به این دو طرح برخورد کرد که: وحدت میان جنبش چپ و نیرو های انقلابی، وحدت جبهه ئی نیست. وحدت، وحدت کامل است (وحدت ایدئولوژیک ـ سیاسی است) و نمی تواند از لحاظ تئوریک درست باشد. از لحاظ عملی هم در شرایطی که توده های جنبش چپ، خواستار وحدت کامل هستند، ما لجام بزنیم این ها را که شما بروید پای یک جبهه سازی. ما به جای این که این حرکت را تسریع بکنیم، از حرکت توده ها جلوگیری می کنیم. ثالثاً در همین شرایط مشخص، ما مسألۀ جدائی جنبش را ابدی می سازیم؛ برایش قانونیت می دهیم. بنا براین، سه دلیل بود که، تقریباً مجموع جنبش، طرح وحدت جبهه ئی را در آن شرایط  نپذیرفتند و رد کردند. در مورد طرح "سرخا" به علاوهٔ این برخورد (تئوریک، سیاسی، عملی) یک انتقاد دیگر هم داشتند، آن این که: این طرح مرز میان خود و غیر خود را زدوده؛ در این جا فرق میان نیرو های انقلابی و نیرو های غیرانقلابی، نیروی ملی و انقلابی گذاشته نشده (همه شان باید در یک جبهه بیایند). در حالی که مناسبات میان نیرو های انقلابی و نیروی های کمونیستی، چیز دیگریست؛ مناسبات با نیروی ملی چیز دیگریست. در این جا مسألۀ وحدت سیاسی ـ ایدئولوژیک است؛ در آنجا مسألۀ وحدت سیاسی است، نه ایدئولوژیک (با حفظ اختلاف ایدئولوژیک). در اینجا از یک منبع ایدئولوژیک تغذیه می کنند؛ در حالی که در آنجا از چندین منبع ایدئولوژیک تغذیه می کنند. طرح "سرخا" این مسأله را فراموش کرده و به این صورت این مرز زدوده شده است. به هر حال، جنبش روان بود و بعد از بحث ها و مشاجرات زیادی که در میان جنبش صورت گرفت، عملاً سه مسألهٔ ایدئولوژیک و سه مسأله سیاسی، به عنوان پیش شرط ها و وظایف ایجاد یک سازمان واحد، تبارز کرد.
پیش شرط های ایدئولوژیک که در آن وقت تبارز کرد، البته این فرمول بندی ها در آن وقت وجود نداشت ـ چنانچه روز قبل هم عرض کردم ـ ولی واقعیت این چنین بود. یکی این که ما با کسانی وحدت می کنیم که مارکسیست- لنینیست باشند! یعنی وحدت در میان مارکسیست- لنینیست ها بود، نه در میان نیرو هائی که معتقد به مارکسیسم باشند یا نباشند. چرا که در غیر آن باید جهت گیری "ساما" غیر از این جهت گیری کنونی اش می بود. باید مثلاً ما می رفتیم پای وحدت با دیگر نیرو ها، مثلاً با اخوان و با دیگر نیرو هائی که در جامعه وجود داشتند. پای این افغان ملتی ها مثلاً می رفتیم، با ستمی ها حتی می رفتیم، چرا جهت گیری وحدت جنبش، فقط و فقط در میان آن کسانی است که در جنبش شعله جاوید، در مجموع جنبش دموکراتیک نوین، سهیم بودند؛ نه بیشتر از آن. این مسأله نشاندهندهٔ این است که وحدت با آن کسانی است که معتقد به مارکسیسم- لنینیسم باشند. طرح این مسأله، فرمول بندی این مسأله، به خصوص دادن طرح تئوریک در این مسائل در شرایط کنونی، بخصوص امروز ما، بسیار ارزش دارد تا ما بر پایهٔ حرکت تاریخی خود بتوانیم خود را بشناسیم.
مسأله دوم: از لحاظ وحدت های ایدئولوژیک یا پیش شرط های ایدئولوژیک، وحدت عبارت بود از: اعتقاد به تئوری رویزیونیسم معاصر، یعنی این که در دنیای امروز ما رویزیونیسم معاصر وجود دارد. این دشمن طبقۀ کارگر است؛ دشمن جنبش کمونیستی است؛ و باید علیه اش مبارزه شود. در رأس اش "روسیه شوروی مهد شورا ها" قرار گرفته است. اعتقاد به تئوری رویزیونیسم معاصر(این پیش شرط دیگر بود). به این صورت بود که ما جناح خود را از "پرچم ـ خلق" که گویا به مارکسیسم و لنینیسم معتقد هستند، جدا می کنیم؛ و وحدت با آنها صورت نمی گیرد. چون ما بر ضد رویزیونیسم هستیم، آنها خود رویزیونیست هستند.
مسأله سوم، به عنوان پیش شرط وحدت، اعتقاد به تئوری سوسیال امپریالیسم بود. یعنی کسانی در این وحدت شامل شده می توانند که بر علاوهٔ این که به تئوری رویزیونیسم معتقد باشند؛ تئوری رویزیونیسم را تا سطح سوسیال امپریالیسم ارتقاء داده باشند. چون بسیاری از سنتریست ها بودند که معتقد به رویزیونیست بودن روسیه بودند؛ ولی معتقد به این نبودند که این کشور سوسیال امپریالیسم شده؛ ولی وحدت با آن ها صورت نمی گیرد؛ و کوششی هم برای وحدت با آنها صورت نگیرد. البته در میان کسانی که بعد ها به "ساما" آمدند، کسانی بودند که سابقاٌ معتقد نبودند به این چیز ها، سنتریست بودند؛ ولی مواضع خود را تغییر دادند؛ در بحث هائی که با رفیق [مجید] داشتند، مواضع خود را تغییر دادند؛ و تئوری سوسیال امپریالیسم را پذیرفتند. بناءً این سه پیش شرط ایدئولوژیک بود برای ایجاد یک سازمان.
پیش شرط های سیاسی ای که برای ایجاد یک سازمان واحد تبارز کرد، باز هم سه مسأله بود: برخورد واحد نسبت به گذشتهٔ جنبش، که به خصوص در مورد گذشته جنبش اختلافات زیاد وجود داشت. هر کسی بنابر دید خاص خودش جنبش را ارزیابی می کرد. بعضی ها خوش بینی های زایدالوصف داشتند نسبت به این، بعضی می رفتند پای اتهام زنی. چنانچه ما "ساوو" را تا به امروز هم می بینیم که در نوشته های شان این مسأله که در جنبش کسانی بودند که خیانت کردند؛ این خیانت بود که جنبش را به این سرحد کشاند و کسانی که گماشته شده بودند از طرف قصر. در نوشتهٔ "ستراتژی و تاکتیک انقلابی" "ساوو" ما می بینیم که باز هم همان موقف هفده سال پیش است که یک تعداد آمدند خیانت کردند. اگر هفده سال پیش نیرو های انقلابی مجاز بودند که به همچو ابزار های ابتدائی و مبتذل پناه ببرند ـ مثل این که انسان اولیه به عصا و چوب برای مبارزه با طبیعت و دشمنان خود پناه می برد ـ امروز دیگر بعد از ۲۰ سال مبارزه و بلوغ جنبش چپ، دیگر ما حق نداریم که به آن ابزار ها پناه ببریم؛ و مردم را متهم بسازیم که: فلانی جاسوس بود، فلانی از قصر آمده بود. اگر آن وقت دوران طفولیت جنبش بود، دوران بدویت جنبش بود، می توانست مجاز باشد ـ چیز خوب نیست که ما تبرئه اش کنیم ـ ولی می توانیم بگوئیم که جنبش در آن وقت طفل بود، جنبش ابتدائی بود؛ و امروز ما حق نداریم که همچو مسائل را تکرار کنیم. ولی می بینیم که امروز هم به همان عقاید خود چسبیده اند. البته در میان سازمان متأسفانه این وضع وجود دارد که تعدادی از رفقای ما به این اعتقاد دارند که: کسانی در این جنبش بودند که جاسوس بودند. یعنی به تئوری توطئه معتقد هستند نه به تئوری ماتریالیسم تاریخی؛ فکر می کنند که تاریخ را مجموعه ای از توطئه ها می سازد. بناءً بحث برای گذشتهٔ جنبش و دادن یک تحلیل واقعبینانه نسبت به گذشتهٔ جنبش که هم بتواند نقایص و کمبودهای جنبش چپ را وانمود بکند و نشان بدهد و هم بتواند دستاورد ها و خوبی هایش را ببیند و سیر عمومی جنبش را بررسی بکند، ضروری بود. تقریباً اختلاف بزرگی هم که وجود داشت، روی همین نکته بود که توانستند بعد از این که هر کدام نظریات خود را گفتند ـ باید گروپ های مختلفی نظریات خود را می گفتند ـ بالاخره به این چیز رسیدند که "ما باید برخورد واقعبینانه بکنیم، برخورد عصبانی نکنیم".
مسأله دوم، مسألهٔ تحلیل اوضاع کنونی بود که اوضاع کنونی را چگونه می بینیم؟ در این مورد آنچنان اختلاف وجود نداشت؛ بعضاً اختلافاتی وجود داشت تا همین اکنون هم بعضآ تبارز می کند. چنانچه جنبش ما ـ رهبران جنبش بگوئیم نه جنبش ما ـ کمتر حاضرهستند روی اشتباهات تئوریک خود پا بگذارند؛ از آن عدول کنند. یک وقتی یک گپی زدند، فکر می کنند در قرآن نوشته شده، سر آن سال ها ایستادگی می کنند. در آن وقت اول هم یک مسأله وجود داشت که می گفتند: سوسیالیسم خلق و پرچم، سوسیالیسم فئودالی است؛ سوسیالیسم خرده بورژوائی است؛ در آن وقت من هم در افغانستان بودم؛ ما انتقاد کردیم مسأله را، که نه این سوسیالیسم خرده بورژوائی است؛ نه هم سوسیالیسم فئودالی، این رویزیونیسم است. پایهٔ طبقاتی اش هم بورژوازی کمپرادور دولتی است؛ و پایه های اجتماعی اش در میان خوره بورژوازی شهر یا روستا (منشأ اجتماعی و مواضع طبقاتی فرق می کند) و قبول کردند و دقیقا در نوشته های "ساما" این دید طبقاتی تبارز کرده است. "ساما" برای اولین بار ماهیت طبقاتی این دولت را به صورت واضح در اعلامیهٔ سازمان بیان کرد. تا به امروز حتی ما گفته می توانیم که جنبش چپ جرأت نکرده ماهیت طبقاتی این رژیم را با این صراحت و قاطعیت بیان کند. ولی سازمان ما از اول نظر خود را که از نظر ما دقیق ترین نظر است، در فهم ماهیت طبقاتی این رژیم بیان کرد و آن هم پذیرفته شد؛ چون دیگر جنبش تا حال و هنوز موقف ندارد. در این اواخر هم ما با "ساوو" صحبت کردیم و انتقاد شان کردیم که شما از سوسیالیسم خرده بورژوائی و سوسیالیسم فئودالی و این چیزها یاد می کنید، این گپ ها چیست که شما می زنید! گفتند مسألۀ بود و نبود است، این ها در گذشته ها سوسیالیست های خورده بورژوا بودند، این چنین و آنچنان. گفتیم بابا در همان وقت "خلق" نبود، "پرچم" نبود، افرادی بودند، ببرک بود در آن وقت تره کی بود، ولی خلق و پرچم نبود، ما روی خلق و پرچم گپ می زنیم ، نه روی ببرک و تره کی ؛ در ورای این چنین کلمات خود را تا اکنون هم می پوشانند. چیزی را که اشاره کردیم که کمتر حاضرهستند که روی اشتباهات خود پای بگذارند. ولی آنجا اختلاف بزرگی در میان جنبش در تحلیل وضع کنونی جنبش وجود نداشت، در همان وقت در ابتدای کودتا، البته حال که وجود دارد .
مسألۀ سوم، تعیین وظایف بود که چه وظایفی را باید ما پیش پای خود، پیش روی جنبش قرار بدهیم که اتفاقاً هر سه این مسأله ها، به خصوص مسأله تحلیل اوضاع کنونی و وظایف اش، در برنامهٔ سازمان انعکاس پیدا کرده؛ و این سه چیز: تحلیل گذشته جنبش و تحلیل اوضاع کنونی و تعیین وظایف مبرم، سه پیش شرط اساسی سیاسی بوده برای ایجاد سازمان. این مبارزات و این گفتگو ها در یک جو خوش بینانه و پر از امید تقریبا ۱۴ ماه دوام کرد. منتها مسأله بر سر این بود که جنبش چپ از لحاظ عملی ـ تکنیکی چگونه به وجود بیاید؛ از لحاظ شکل وحدت چگونه باشد. این محتوای وحدت بود و این شکل وحدت.
ادامه دارد