زنـده یـاد «قـیـوم رهـبـر»
ارسالی: جمعی از اعضای "ساما"
۲۷ اکتوبر ۲۰۲۵



بخشی از سخنرانی زنده یاد «قـیـوم رهـبـر» در کنفرانس سرتاسری
سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما)

(قـوس ۱۳۶۲شمسی)
(۲)

مقدمهٔ آغاز جلسه:
رفقای عزیز! روز هشتم جلسهٔ کنفرانس خود را افتتاح می کنیم. چنانچه رفقاء می دانند ما دیروز قبل از ظهر اولین مرحلهٔ کنفرانس خود را، با گرفتن استنتاجات، ارائهٔ فیصله ها و تصویب شان به پایان رساندیم. قبل از این که ما این مرحلهٔ اول را ختم شده اعلام بکنیم، به خاطر آماده گی برای مرحلهٔ دوم کنفرانس که اجندایش در روز اول مورد تصویب قرار گرفته بود، باید به یک سلسله بحث های مقدماتی می نشستیم تا بتوانیم جلساتی را که دارای گستردگی و ژرفای بیش از مرحلهٔ اول است، به صورت درست تری و با صرف نیروی کمتری به پایان برسانیم. لیکن در خلال این مباحثات و صحبت های مقدماتی ـ برای کار این مرحله - ما به تمایل و احیاناً اظهار نظر های عده ای از رفقای شرکت کننده در این جلسه، که مسائل مقدماتی را طرح می ریختند، برخوردیم که از دور شدن شان از چوکات ساما و طرح های معینی، که به هر صورت جدائی را با خودش دارد، برخوردیم. صحبت ها در قلمرو های متعددی به صورت های بسیار صریح و مختصر در حرکت درآمد تا ما بتوانیم در یک وقت کمی در تمام ساحه های ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی استنتاج بکنیم؛ و در واقع خطوط عام طرز تفکرات خود را ارائه بدهیم و پهلوی هم بگذاریم، که چقدر می تواند به هم نزدیک باشد و یا از هم دور باشد. چه راه هائی، برای این که پل بزنیم بین این اختلافات، وجود دارد؟
متأسفانه، با وجود این که ما دیشب تا دیر وقت مصروف این کار بودیم، به این چیز توفیق نیافتیم. بناءً ما از سیر عادی جلسه که عبارت از ارائهٔ گزارشات سیاسی مفصل، توسط من و توسط دیگر رفقای مرکزیت و مسؤولین حوزه ها و بخش ها بود، از آن صرف نظر کردیم و گفتیم: به عنوان یک مسألهٔ فوری باید این مسأله را حق تقدم بدهیم تا ما بتوانیم بعد از فیصله روی این قضیهٔ مهم، که اساساً تعهد انقلابی را تسجیل می کند، بعد ما برویم روی مسائل تفصیلی و چونی و چگونگی کار های خود؛ و این کاملاً منطقی بود. بناءً بعد از شور و مشورت زیادی که کردیم، بالاخره همراه رفیق آرام ـ که گویندهٔ این نظر بود ـ به این نتیجه رسیدیم که اینها در آغازجلسهٔ امروز به صورت مفصل نظریات، سیاست ها و طرح های خود را در ساحات ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی ارائه بدهند و اختلافات خود را با مجموع رفقائی که در این کنفرانس اشتراک دارند ـ احیاناً در خود سازمان ساما هستند ـ اینها بگویند؛ اول حق از این هاست تا در ارائهٔ افکار شان در میان این جمع بتواند به صورت کامل تمثیل شود؛ و از جانب دیگر هم رفقای شرکت کننده در کنفرانس ببینند که ناتوانی ما باعث این نشود که ما از عده ای رفقاء دور شویم.
رفقائی که در اینجا شرکت می کنند، اینها جست و جو بکنند که چگونه  می توانیم پل میان دو طرف بحث یا چند طرف بحث به میان بیاوریم تا بتوانیم وحدت سازمان را اعلام بکنیم. با درنظرداشت این که ما این کنفرانس را از روز اول تحت شعار "کنفرانس وحدت" افتتاح کردیم و از اول هم گفتیم که رفقائی که تحت این شعار می روند، باید به کنه این مسائل و به محتوای این مسائل بفهمند و احترام بگذارند؛ و به همین خاطر هم بود که ـ با شک و تردید ـ من از بعضی رفقاء پرسان کردم که: آیا این ها با طرح این شعار کنفرانس که "کنفرانس وحدت" است، اساساً موافقت دارند یا ندارند؟ رفقاء در آن وقت موافقت خود را نسبت به آن اظهار کردند. من هم به عنوان این که کادر های سامائی یقیناً چیزی را که می گویند، پایش ایستاده می شوند؛ و با این احساس تا کنون آمدیم. ولی حال که قضایا به این حدود رسیده، می گذاریم که مسائل از ورای پرده ها بیرون بیفتد و همگی دیده شوند که چگونه فکر می کنند، چه راهی دارند و راه چاره و علاج چیست؟ به این صورت من رشتهٔ صحبت را می سپارم به رفیق آرام.


قسمت اول:

مـقـدمـه:
جلسهٔ بعد از ظهرخود را آغاز می کنیم. این جلسه ادامهٔ جلسهٔ قبل از ظهر است که در آن بحث هائی توسط رفیق "آرام" و "سحر" مطرح شد و من، در ارتباط به این مسائل، بسیار تذکرات دارم؛ ولی قبل از شروع بحث و باز کردن بحث، باید نقطه نظرات پولیمیک را به رفقاء برسانم تا رفقاء از قبل برای مسائل آمادگی ذهنی داشته باشند.
اول این که، من نمایندهٔ یک جریان فکری در اینجا نیستم که با رفیق "ارام" و "سحر" به عنوان نمایندهٔ یک جریان بحث بکنم، بلکه به عنوان یک طرح سازمانی اعلام موضع می کنم؛ و بناءً نتیجتاً استنتاجات من استنتاجات فردی است. هر رفیق سازمانی هم در این کنفرانس و هم خارج از کنفرانس حق دارد که در مورد این مسائل مطروحه، چه از جانب ما و چه از جانب رفقاء "ارام" و "سحر"، اعلام موضع بکند. علت این مسأله اینست که وقتی که در تاریخ سازمان ما از جریانات فکری صحبت می شود، بر خلاف ادعای رفیق "سحر" که به عنوان بنیانگذار یکی از جریانات فکری بود، من در بنیانگذاری این جریانات ـ در داخل سازمان ـ هیچ نقشی نداشتم. فقط حیثیت ادامه دهنده دارم. بناءً آن راه را که مجید بنیان گذاشته، ما دنبالش روان هستیم، ما ادامه اش می دهیم و ادامه دهندهٔ یک راه هستیم، نه نمایندهٔ یک جریان فکری که به وجود بیاوریم.
مسألهٔ دوم، کنفرانس ما به مسائل سیاسی و عملی اختصاص داده شده بود؛ طرح پیشبینی شده در این مورد، تا دیروز حتی تا این لحظهٔ کنفرانس، بدین شکل بود. تمام هم وغم ما متمرکز شده بود روی مسائل سیاسی و عملی سازمان. برای طرح مسائل ایدئولوژیک ـ سیاسی در سازمان، ما کنگره را محل مناسب این قضایا تشخیص دادیم. بناءً در موردش وقت صرف نکرده بودیم. بدین صورت، استنتاجات ما و مسائلی که بحث می کنیم، ممکن است تا حدودی فاقد عنصر شکلی باشد؛ اگرچه با یک هماهنگی درونی و ارگانیک در میان مسائل می توانیم تهیه سیستم کنیم. در طرح مسائل دو شیوهٔ (تحلیلی وسیع و وسیع تحلیلی) وضع خواهد کردیم؛ بدین معنی گاهی از مشخص به طرف مجرد می رویم، گاهی از مجرد به طرف مشخص حرکت می کنیم. رفقاء این دو شیوه را در بحث من مشاهده خواهند کرد. از اول متوجه این باشید، آگاهانه این دو شیوه انتخاب شده است.
نکتۀاخیری را که به عنوان مقدمه ذکر می کنم، عبارت است از این مسأله که طرح این مسائل در کنفرانس در واقع برخلاف گفتۀ رفیق آرام، که ثمرات یک مبارزهٔ چند ساله را به بار می آورد، من دو نتیجۀ متضاد را می بینم: یک نتیجهٔ عینی و یک نتیجهٔ ذهنی. ذهن ما خواستار وحدت بوده و در تمام جا هائی که می توانستیم این ذهن خود را مسلط بسازیم و امتداد بدهیم، در آنجا ما حتی بسیار ناشیانه امر دادیم که: مبارزات ایدئولوژیک را بس کنید، مبارزهٔ ایدئولوژیک را به راه نیندازید؛ و از چندین جهت هم ما مورد انتقاد شدید بودیم که چرا این چنین کار را می کنیم. ما خواستار وحدت بودیم، خواستار این بودیم و هستیم که رفقای سازمان در داخل این تشکیلات بر روی ضوابط و معیار های کاملاً روشن، وطن سیاسی خود را پیدا بکنند. ولی در عین حال طرح این مسائل نتیجۀیک وضع عینی هم هست و چیزی را که رفقاء تأکید می کردند ـ از عینیت قوانین اجتماعی ــ قوانین اجتماعی برخلاف ارادۀ ما وجود دارد، عمل می کند و مستقل از ارادهٔ ما تکامل پیدا میکند. بناءً مبارزات ایدئولوژیک ـ سیاسی در داخل سازمان ما، بنا بر تکامل عینی خود، اکنون به آن مرحله ئی رسیده که باید نسبت به اساسی ترین و پایه ئی ترین قضایای انقلاب افغانستان و یا در تشخص خود در مورد اساسی ترین مسألۀوجود و هستی ما باید اظهار نظر بکند. یعنی این که: ما کی هستیم، چه هستیم، چه می خواهیم، چگونه حرکت می کنیم،  با کی هستیم ؟ بناءً اگر از یک جانب این قضیه بد است، از جانب دیگر هم یقیناً، بنا بر آن اصل فلسفی که ما عقیده مند هستیم (اصل دوی در یک)، این نتیجهٔ خوب را هم با خود حمل می کند. امیدوار هستیم که ما بتوانیم نتایج بد این را به همکاری همە رفقاء و به خصوص رفیق"آرام" و رفیق "سحر" آنچنان مهار کنیم که نقاط مثبت این مسأله بیشتر شود و نقاط منفی اش تا حد اقل تنزل پیدا بکند.
در مورد بحث، من برخلاف رفقاء که بحث خود را از قضایای مشخص سازمان آغاز کردند و بعد رفتند پای مسائل تئوریک و مجردی، نه تنها در قلمرو افغانستان، بلکه در قلمرو بشری، مسائل را مطرح کردند. من بحث را از جانب دیگرش آغاز می کنم: از عمومیات، از مسائل عمومی بشری ـ‌‌ که در اینجا مطرح شده ـ آغاز می کنم و در اخیر می رسم به مسائل سازمانی خود ما؛ و به این صورت فکر می کنم که ما بهتر می توانیم مسائل سازمان خود ما را درک کنیم و بهتر بتوانیم ریشه یابی کنیم و در عین حال هم برای علاجش بهتر بتوانیم عمل کنیم.


ظهور و تکامل مارکسیسم:
مسألۀ اولی که رفقاء بالایش تماس گرفتند، در واقع طرح بسیار ناقص و خامی از مارکسیسم و تکامل مارکسیسم در اینجا ارائه دادند که ما تمام نقاط نظری را که بر روی این طرز تفکر استوار هست، در درازای تاریخ، خواهیم دید و پدران این اندیشه ها را هم بیرون خواهیم کشید؛ که این اندیشه ها را که گفته و چگونه تکامل کرده و در جامعهٔ افغانستان ما چگونه رسیده، تا "تازه اندیشان" ما بدانند که در کجا کاوش می کنند.
مارکسیسم به عنوان یک تفکر علمی، جهان بینی علمی و متود علمی یعنی جهان بینی ماتریالیستی و متود و اسلوب دیالکتیکی، در اواسط قرن نزده تاجگذاری شد. ولیکن این اندیشه، چنانچه بانیان این اندیشه و پژوهشگرانی در این اندیشه همواره تأکید می کنند، از زمانی که انسان تاریخ مکتوب خود را می سازد، با این افکار رو به رو بوده و خامه های این فکر را در دوران های متعدد تاریخ با خود حمل کرده است. ما اکنون از جوامع ماقبل تاریخ و جوامع اول تاریخی که چگونه افکار سوسیالیستی ابتدائی در آنجا شکل گرفت و تکامل کرد و تحولش به افکار و اندیشه های دیگر، فعلاً صرف نظر می کنیم و نظرخود را به آن جزئی معطوف می داریم که رفقاء بر روی آن مکث کردند، یعنی قرن نزده و قرن بیست.
چنانچه می دانیم در قرن نزده اندیشه های سوسیالیستی گوناگون در اروپا وجود داشت. اندیشه هائی که از افکار "اوئن" از افکار "لاسال" و دیگران آب می خورد. یک مرحله سوسیالیست های تخیلی افکار و اندیشه های خود را برای تحقق آن عدالتی که بشر مدرن می خواست پیاده بکند، به میان آوردند و همچنین در پی تحققش رفتند. پدران سوسیالیسم تخیلی روشنگران قرن هفده و هجدهٔ اروپا بودند که در واقع پدران فکری انقلاب کبیر فرانسه را می ساختند، به خصوص اصحاب دایرة المعارف. ولی بعداً در زمانی که مارکس و انگلس هنوز جوانانی بودند که تازه از دوران دانشگاهی خود فارغ شده بودند یا در آن دوران بودند، به عنوان هگلی ها مصروف فعالیت فلسفی ـ سیاسی خود بودند. مبارزات سیاسی در بحبوحۀانقلاب ۱۸۴۸در آلمان آغاز میشود و مارکس و انگلس هم باید در مقابل انقلابات اواسط قرن ۱۹، چه انقلاب ۱۸۳۰، چه انقلاب ۱۸۴۸ و چه انقلاباتی که بعداً به وقوع می پیوندند، در همین اواسط قرن نزده، باید فعالیت های عملی ـ سیاسی خود را با دانش تئوریک یکجا کنند.
این فعالیت عملی با تحول در ساحه های ایدئولوژیک - فلسفی نیز همراه است که به گفتۀخود انگلس: ما وقتی به فویرباخ می رسیم و افکار و نظریاتش را در انتقاد از فلسفۀهگل می شنویم، همهٔ ما فوراً فویرباخیست شدیم. اینجا است که گرایش ماتریالیسم در وجود مارکس و انگلس، پایه گذاران سوسیالیسم علمی، جان می گیرد تا آن که مارکس در رد فلسفۀ فویرباخ و با تز های یازده گانۀخود و انتقاد از تز های فویریاخ، رابطۀ خود را با فویرباخ هم قطع می کند و با گرفتن از سه منبع، به سه جزء اندیشۀ خود می رسد، به بنیانگذاری یک فلسفۀ نو و یک سیستم نو و این که این فلسفه و این دانش باید مبارزات طبقۀستمکش جامعۀاروپائی یعنی پرولتاریا را رهبری بکند. به این صورت است که همزمان با این پژوهش علمی، اشتراک در انقلاب ۱۸۴۸، رفتن به فرانسه و دامن زدن انقلابات اجتماعی در آنجا، رفتن به انگلستان، بنیانگذاری کنگرۀاول انترناسیونال اول و مبارزات معروفش با لاسالی ها و بالاخره با باکونین و امثالهم، که دو مظهر راست روی و چپ روی از زمان پیدایش مارکسیسم بود. ولیکن مارکسیسم، که در متن یک مبارزۀعملی؛ در متن مبارزات شجاعانۀ پرولتاریای جوان اروپا نضج گرفته بود، باید راه بسیار پرپیچ و خمی را طی می کرد.
تازه در اواخر زندگی مارکس و انگلس بود که جامعۀ اروپائی از مرحلۀ رقابت آزاد خود به مرحلۀ امپریالیسم گام می گذارد، خوش خوشک گام می گذارد. در همان وقت است که تز های انحرافی اولترا امپریالیسم و این مسألە که دیگر مارکسیسمی که مارکس گفته بود (افکار مارکس که بیست سال پیش سی سال پیش گفته بود) حالا دیگر کهنه شده، باید "تازه اندیشانی" به وجود بیایند تا این تفکر را صیقل بزنند و جلا بدهند؛ و انگلس در آستانۀ مرگ خود باید با این تز های انحرافی و "نوآوری" در تاریخ مبارزات کمونیستی به نام رویزیونیسم (تجدید نظر طلبی)، که واژۀ دیگر یا نیمرخ دیگری از"نوآوری" است، مقابله بکند.
ولی وقتی ما وارد قرن بیست می شویم و در ۱۸۹۵ انگلس هم بدرود حیات می گوید، مسائل بغرنج انقلاب به خصوص پدیدهٔ امپریالیسم و تحولات درونی ای که در مکانیسم سرمایه داری به وجود آمده: از طرزعملکردش، از مؤسسات و نهاد های متعددی که به وجود آمده و از مناسباتی که میان این نهاد ها وجود دارد، تعدادی از روشنفکران و حتی رهبران پرولتاریا را گیج می کند؛ و در مقابل این بغرنجی اوضاع و این اوضاع نابسامان تئوریک و سیاسی است که بار دیگر زمزمهٔ "تجدیدنظر طلبی" در مارکسیسم به وجود می آید و از آن وقت است که مسألهٔ "دیکتاتوری پرولتاریا" مورد تهاجم قرار می گیرد. آن تجربه ای را که مارکس در خلال کمون پاریس به دست آورد و در سۀ گانۀ معروف خود مطرح کرد، در همان وقت است که از قدرت زنده ماندن و تحول شگرف سرمایه داری در افکار کائوتسکی و برنشتاین به نام تز "اولترا امپریالیسم" صفحات زیادی می یابیم که: این سرمایه داری آن سرمایه داری میرنده ای که مارکس مطرح می کند، نیست؛ بلکه این سرمایه داری دارای آنچنان قدرت خالقه ای است که از مرحلۀ امپریالیسم خود به مرحلۀ مابعد امپریالیسم جهش کرده و اکنون دیگر می تواند برای توده های وسیع بشری نه تنها یک انفجار تولیدی، بلکه یک انفجار مصرفی را هم به وجود بیاورد. این چنین است که تز "اولترا امپریالیسم" در همان وقت توسط برنشتاین پی ریزی می شود. و از همین جا است که فرق میان مارکسیسم (مارکسیسم انقلابی، مارکسیسم وفادار به طبقات ستمکش، مارکسیسمی که اندیشه هایش واقعاً در خط دفاع از منافع مردم ایستاده) و آن مارکسیسمی که فقط با دادن تئوری های"نو" می خواهد راه پرولتاریا و راه انقلابیون را از مسیر اصلی اش، با کلمات فریبنده منحرف بسازد، در تضاد و ستیز بیرحمانه قرار می گیرد؛ تا آنجائی که انترناسیونال دوم (انترناسیونال کمونیستی دوم) به نام انترناسیونال "زرد"، به نام انترناسیونال ارتجاعی توصیف می شود، و با آغاز یورش از جلسۀ دیمرول بر این انترناسیونال دوم، راه میان انقلابیون واقعی واین گرایشی که به تقدیس بورژوازی و تقدیس کاپیتالیسم رفته، جدا می شود.
ولی انترناسیونال دوم تنها در ساحۀ اقتصادی و در ساحۀ نوآوری های فکری محصور نمی ماند، چون هیچگاهی افکار، سیاست ها، نوآوری ها و کهنه اندیشی ها در ساحۀ تفکر باقی نمی ماند و حتماً نتایج عملی خود را دارد؛ و این نتیجۀ عملی مشخصاً در دادن اعتبارات مالی به جنگ غارتگرانۀ امپریالیستی ۱۹۱۴ خود را به نمایش می گذارد. در آنجا است که ماهیت اصلی کسانی که از تز "اولترا امپریالیسم" دفاع می کردند؛ کسانی که نوآوری می کردند و افکار مارکس و انگلس را زیر انتقاد قرار می دادند، نشان داده شد که پایۀ منفعتی این گونه افکار در کجاست و چرا از این ایده یا آن ایده، از این فکر یا آن فکر اینها حمایت می کنند؟ به علت این که باید می رفتند و در خدمت اربابان امپریالیست خود قرار می گرفتند. بناءً نه آن چنان که [گفته شد] یک بخشی از مارکسیسم به جانب اقتصادی بیشتر توجه کرده و جانب دیگری به جهت سیا‍‍‍‍‍‍‍‍‍سی، یکی به طرف سوسیال دموکراسی می رود و دیگری به طرف مارکسیسم - لنینیسم یا به طرف لنینیسم. این تفسیر، تفسیر مشوب و خیلی غیرعلمی و ساده لوحانه است که ما از مارکسیسم ارائه بدهیم. ما فقط و فقط افکار را، ایده ها را می بینیم، و لیکن پایه های مادی منفعتی طبقاتی این اندیشه ها را نمی توانیم یا نمی خواهیم ببینیم که چرا و از کجا مارکسیسم از کائوتسکیسم و برنشتینیسم جدا می شود و بر روی چه مسائل اساسی ای اینها از هم جدا می شوند (بر روی مسألۀ امپریالیسم). آیا امپریالیسم وجود دارد، تکامل می کند، یک تکامل انسانی را نشان می دهد یا یک حرکت زورگویانۀ خلاف روند تاریخ را؟ اینجا است اصل قضیه، اینجا است اصل اختلاف. مارکسیسم ـ لنینیسم بر این عقیده بوده و است که امپریالیسم تکامل تاریخ بشری را به نمایش نمی گذارد، بلکه امپریالیسم آن حرکت غارتگرانه است که خلاف روند تاریخ است و باید محکوم به نابودی شود. بناءً کسانی که علیه اش مبارزه می کنند، در اصل در روند پیش روندهٔ تاریخ قرار دارند.
حالا بیائیم در جامعه روسیه. ما از بحث های بسیار عمیقی که در جریان انقلاب ۱۹۱۷ در میان سوسیال دموکراسی روسیه بود، فعلاً به خاطر جلوگیری از اطالت کلام، میِ ‌آئیم دقیق میشویم روی مسائل رویزیونیسم و رشد رویزیونیسم در شوروی. آیا این یک تصادف بود، آیا این فقط به توطئه و کودتای خروشچف مربوط بود، یا این که در اینجا قوانین علمی حکم می کند؟ قوانین علمی، قوانین عینی، بازگوکنندهٔ منافع طبقاتی است. لنین می گوید مسأله این که کی برکی پیروز می شود، هنوز در جامعۀ ما باز است و یک مرحلۀ تاریخی از مبارزهٔ طبقاتی ضرور است تا به این سؤال اساسی پاسخ گفته شود. ولیکن از میان مجموع عوامل اقتصادی، عوامل سیاسی و عوامل تشکیلاتی فعال ـ از حوصلهٔ این کنفرانس ما به دور خواهد بود که ما اسباب و علل بروز رویزیونیسم را در شوروی به صورت همه جانبه بررسی بکنیم، می گذاریم این را به سمینار های بعدی ای که باید سازمان ما در این مورد خود را روشن بکند ـ یک مسأله را باید متبارز بسازیم و آن این است که رویزیونیسم در شوروی فقط در آن هنگامی تبارز می کند و به دست خروشچف و باندش تکامل داده می شود که هزار ها هزار کمونیست شریف و واقعی در جنگ عمومی دوم طعمهٔ آتش فاشیسم می شوند. فقط در غیاب آن عناصر بزرگ و پیش روندهٔ تاریخ است که خروشچف و خروشچفیست ها می توانند بیایند و جای بگیرند و بالاخره به سردمداری برسند. تبارز این نقطه در تاریخ انقلابیون جهان باید بسیار به دقت مورد مطالعه قرار بگیرد تا ما بفهمیم که چگونه شد که خروشچف توانست رویزیونیسم را در شوروی به وجود بیاورد. مبارزات خونین انقلابیون کمونیست در شوروی از سال ۱۹۵۳ تا سال ۱۹۵۶ و حتی تا سال ۱۹۶۴ در این کشور وجود داشت، ولی تمام اینها توسط بورژوازی زخم خورده ـ بورژوازی ای که وقتی به قدرت می رسد و پرولتاریای مغلوب را می بیند، از هیچ جنایتی صرف نظر نمی کند ـ نابود شد. و هم در تکامل خود، چهرهٔ کریه خود را تا سرحد غارت ملل دیگر به نمایش می گذارد (به شمول افغانستان ما). این یک تاریخ غم انگیزی است.
از این که وقتی بورژوازی ای که "تاریخ می آفریند" ، "هنوز ظرفیت دارد" و "هنوز تکامل می کند" و "همۀ مردم را به صورت مساوی نان می دهد، به صورت مساوی لباس می دهد، به صورت مساوی حقوق می دهد"، چگونه وقتی منافعش از طرف پرولتاریا ضربت بخورد، وقتی از سروری به پائین بیفتد و باز دو باره به قدرت برسد، با چه خشونتی عمل می کند. تحولاتی که در کیوبا، در ویتنام و یا حتی در چین رخ داده، مسائلی است که اکنون از حوصلۀ این کنفرانس ما بیرون است و ما باید به صورت کلی پایه های ساختمان سوسیالیسم را در جهان مورد بحث قرار بدهیم و ببینیم که ساختمان سوسیالیسم یعنی چه؟ و مناسبات میان دموکراسی و میان سوسیالیسم چگونه باید باشد و چگونه بوده، چه نقایصی وجود داشته و اکنون این جوامع به کدام سرحد خود قرار دارند؟ ولیکن آنچه واضح است این است که با شکست ها و افت و خیز هائی که پرولتاریا و انسان زحمتکش و دوزخی در جهان دارد، این پویهٔ حماسی قطع نمی شود. اگر در مرحله ای و در برهه ای از زمان شکست می خورد، یقیناً در برههٔ دیگر دو باره سر بلند می کند و شیوه های نو، تازه تر، جامع تر و کامل تری را به کار می گیرد. ولیکن پرولتاریا تاریخ خود را آگاهانه می سازد و هیچگاه ساختن تاریخ به معنای نقض تاریخ نیست و هیچ گاهی شکست به مفهوم مرگ ایده نیست. یکی از مسائلی که بعد ها ما در تطبیقات سوسیالیسم خواهیم گفت، یک متود غیرعلمی و احیاناً مغرضانه ای است که تطبیقات سوسیالیسم را با ایده های خوب افکار مکاتب دیگر مورد مقایسه قرار می دهند. در حالی که ما باید تطبیقات را با تطبیقات، ایده ها را با ایده ها روش ها را باروش ها مورد مقایسه قرار بدهیم تا بفهمیم که کدام یک بهتر و خوبتر می تواند انسان را از این لحظۀ مجبور و سیاه روزی که در آن زندگی می کند - به گفتهٔ انگلس- به طرف ملکوت آزادی ببرد. ما در تطبیقات سوسیالیسم ممکن است بیشتر بتوانیم روی این مسأله تأکید بکنیم.
اما مسألهٔ دیگری که باید از مسأله مارکسیسم جمعبندی بکنیم، برخلاف آنچه رفقا اظهار می کنند که گویا مارکسیسم در اینجا و آنجا شکست خورده، در افغانستان مارکسیسم حمله کرده، در افغانستان مارکسیسم شکست خورده، در افغانستان مارکسیسم قاتل خلق است، در کوبا مارکسیسم شکست خورده. اینجا است مسأله ای که رفقای ما میروند پای اتهام بزرگی که آن اتهام را امپریالیست ها می زنند. دست در دست آن نیروهائی می گذارند که به جز از سیاه روزی و بدبختی چیزی برای جامعۀ بشری تا اکنون ندارند و دستان شان هم اکنون تا مرفق در خون مردم رنگین است. ما با نیات خیرخواهانۀ خود نمی توانیم تاریخ بسازیم، بلکه با اعمال و کردارو آنچه می کنیم، ما تاریخ می سازیم. این نه مارکسیسم است که در افغانستان قتل عام می کند، بلکه سوسیال امپریالیسم روس است. این چیزی است که سازمان ما گفته و ما بالایش عقیده داریم. این نه سوسیالیسم است که در کیوبا سر مردم ظلم می کند، بلکه این وابستگی است، این انحراف از سوسیالیسم است. این روسیۀ کمونیستی یا سوسیالیستی نیست که بر افغانستان و جهان تجاوز می کند، بلکه این انحراف از مارکسیسم و از کمونیسم است که در نتیجۀ خود به امپریالیسم می رسد.
ما وقتی قضایا را به این گونه خلط کنیم و بگوئیم که مارکسیسم در جامعۀ ما کشتار می کند و به امحای دسته جمعی مردم دست می زند، در بهترین حالتش ما به دامن افکار توده ها پناه می بریم. توده های مردم می گویند کمونیسم ما را این چنین کرده. بناءً ما نمی توانیم بگوئیم که ما پیشتاز خلق هستیم و ایدئولوژی ساز خلق هستیم و تاریخ ساز هستیم، بلکه ما به جز کسانی که افکار عقبماندهٔ توده های گمراه و چیز نافهم را می جویم و تفاله های امپریالیستی را مزه مزه می کنیم، کار دیگری نداریم. باید در مورد این حقیقت تلخ، آن چیزی که ما به آن مشغول هستیم، بسیار دقت بکنیم، در غیر آن نشود که ما هم به آن جائی دست دراز بکنیم و به آن آبشخوری دست دراز کنیم که میل نداریم.
ادامه دارد