زنـده یـاد «قـیـوم رهـبـر»
ارسالی: جمعی از اعضای "ساما"
۳۱ اکتوبر ۲۰۲۵
بخشی از سخنرانی زنده یاد «قـیـوم رهـبـر» در کنفرانس سرتاسری
سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما)
(قـوس ۱۳۶۲شمسی)
(۴)
مارکسیسم و مسائل اجتماعی:
کمبود مسائل اجتماعی هم به عنوان یک مسأله در نزد مارکسیسم مطرح شد؛ که از نظر ما این یک تهمت بسیار بزرگی است به نظریهٔ مارکسیسم ـ لنینیسم که گویا مارکسیسم نسبت به مسائل اجتماعی توجه نکرده است. ما وقتی بیائیم ببینیم که حتی تا مسائل جمال شناسی و زیبائی شناسی، حتی تا مسائل فقه و اخلاق، حتی تا مسائل ادبیات و هنر و حتی تا مسائل بسیار قوی اجتماعی، ما وقتی می آئیم در اسناد و روش های رهبران پرولتاریا می بینیم، بدین صورت ما نسبت به این قضیه زیاد مکث نمی کنیم. به خاطر این که می فهمیم که مسائل سیاسی و مسائل اقتصادی اگر در متن اجتماع مورد مطالعه قرار نگیرد [بی مفهوم خواهد بود]. باید بگوئیم که مارکس تازه در اواخر زندگی خود به مسائل اقتصادی شروع می کند، قبل از آن اساساً یک سوسیولوگ است، اساساً عالم اجتماع است، وقتی هم که مسائل اقتصادی را بررسی می کند؛ اساساً به مسائل اجتماعی توجه می کند و مسائل اجتماعی را بررسی می کند. کاپیتال یک کتاب اقتصادی مکتبی نیست که در مکتب خوانده شود، بلکه در آنجا تحلیل جامعۀ سرمایه داری است. در آنجا اناتومی جامعۀ سرمایه داری را ـ از لحاظ علم الاجتماع ـ مورد بررسی قرار می دهد. جامعۀ سرمایه داری را با تمام کنه اش از لحاظ احساسات، از لحاظ روش ها، از لحاظ عملکرد ها، از لحاظ هنر و تمام مسائلش را مطرح می کند. کاپیتال کتابی نیست که در آنجا فقط و فقط روی قوانین اقتصادی بحث کند. ما شنیده ایم که کاپیتال یک کتاب اقتصادی است، ولی وقتی ما کاپیتال را بخوانیم، می دانیم که کاپیتال در چه ساحات و قلمرو هائی بحث می کند؛ و اگر حتی آن را هم نخوانیم، اقلاً همین قدر به نوشته هائی که لنین می کند در مورد مارکس و مارکسیسم ـ در اول کتاب خود ، در اول مجموعه آثار خود ـ به آن هم اگر برویم، در آنجا یک مقدار مسائل را مطرح می کند. ساحاتی نیست که مارکس و انگلس در آن ساحات تحقیق نکرده [باشند]. امروز تمام دنیا به این عقیده است که مارکس و انگلس دو شخص تئوریک یونیورسال بودند، دو شخصیت دائرة المعارفی بودند، دو شخصیتی بودند که در تمام ساحات علوم، انها جدید ترین مسائل را که تا آن وقت تحقیقات بشری به آن رسیده بود، دنبال می کردند. به این صورت طرح این مسأله که ما در مارکسیسم مسائل اجتماعی را نمی یابیم، فکر می کنم که یک طرح بسیار ناقص است از مارکسیسم. ما بیشتر در این مورد مکث نمی کنیم، سلسله کتاب هائی هم که مارکس نوشته کرده، آنها را بیابیم، بخوانیم، مطالعه کنیم، ببینیم که چگونه به مسائل اجتماعی برخورد شده است.
مسألۀ"انقلاب زودرس" در اروپا:
یک مسأله ای که بسیار در این جا مطرح شد، مسألۀ "انقلاب زودرس" در اروپا بود، که رفقاء به عنوان یک مسأله ای که مارکسیسم ـ لنینیسم چگونه کهنه شده، [مطرح کردند]. این یک گپی است که مثل "طعنهٔ بینی" واری در هر جای دنیا که شما بروید، هر کسی که یکی دو ورق از مارکسیسم خوانده باشد، در اروپا بروید، در آسیا بروید، در افغانستان بروید، در ایران بروید، تمام مخالفین مارکس و مارکسیسم مسألۀ انقلاب زودرس اروپا را به عنوان یک مسأله ای که مارکس این چنین دروغ بزرگ گفته، بعد به همین خاطر بود که لنین خودش مجبور می شود که در ارتباط با این مسأله تماس بگیرد و بگوید که چگونه شد که مسألۀ انقلاب زودرس اروپا، که مارکس روی آن تاکید می کرد، یا مارکس و انگلس روی آن تأکید می کردند، نرسید. لیکن لنین بحث جالب را مطرح می کند و می گوید: آیا مسألۀ مارکسیسم، مسألهٔ انقلاب زودرس اروپا بود؟ آیا همین مسأله بود که مارکسیسم را به عنوان مارکسیسم، به عنوان یک مکتب، در سراسر جهان معرفی کرد؟ یا این که مارکسیسم اساساً چیز دیگر است؟ حالا ما هم وقتی به این ایدئولوژی، به این جهان بینی می رویم، از تمام این ایدئولوژی، از تمام این جهانبینی فقط همین قدر را می دانیم که انقلاب زودرس اروپا را پیش بینی کرده بودند، ولی در اروپا انقلاب زودرس نرسید. یا این که ما به عنوان یک بنیان وسیع فکری ـ سیاسی ای که امروز اکثریت مطلق بشریت در زیر تأثیر این ایدئولوژی قراردارد، ما با این چنین یک فکر رو به رو هستیم. با این طرز تفکر روبرو هستیم که در خلال۱۳۰ سال، ۱۵۰ سال اکثریت مطلق بشر امروزی ــ به این صورت یا به آن صورت، مستقیم یا غیرمستقیم، تا این حد یا آن حد ــ در زیر تأثیر مارکسیسم قرار دارد و همگی به این عقیده هستند، حتی کاپیتالیست هائی که سخت با مارکس کینه و نفرت دارند، عقیده مند هستند که در دنیا و در تاریخ مکتوب بشری تا کنون شخصیتی سراغ نداریم که تاریخ بشری و انسان ها تا این حد زیر تأثیرافکارش رفته باشند. به جهان خود ما نظربکنیم، تمام ادیان گذشته را مدنظر بگیریم، تمام افکار اصلاحی ای که در سراسر تاریخ بشری به وجود آمده، مد نظر بگیریم و بعد بیائیم و از انقلاب زودرس اروپا این را استنباط بکنیم که ما در مارکسیسم "نوآوری"می کنیم، "تازه اندیشان" هستیم، ما این چیز ها را قبول نداریم. سلسله مسائلی است که به عنوان اصول و پرنسیپ های مطرح شده که لنین مطرح می کند و می گوید که مارکسیسم به عنوان یک بنای عظیم اگر شما یک خشت را هم از این بنای عظیم بردارید، این بنا ناقص است، یعنی این که این یک سیستم است. یا این سیستم را قبول دارید یا در مقابل این سیستم قرار می گیرید. حال کوشش های زیادی صورت گرفته، سوسیالیسم افریقائی به وجود آمده، سوسیالیسم آسیائی به وجود آمده، سوسیالیسم عربی به وجود آمده، سوسیالیسم اروپائی به وجود آمده، یا کمونیسم اروپائی به وجود آمده و سوسیال دموکراسی هم از مارکس استنباطات و غیره و غیره ای دارد.
همگی از این استنباطاتی دارند، ولیکن باید دید که موقف ما در کجا است؟ ما در کجا ایستاده هستیم؟ در پهلوی ما کیست یا این طرف کیست یا آن طرف کیست ؟ ما اقلاٌ موقعیت خود را در این تاریخ درک کنیم که ما در کجا استاد هستیم؟ مسألۀ انقلاب زودرس اروپا را گفتیم که کیست که رد نکند و نگوید و به اصطلاح گفتیم به عنوان "طعنهٔ بینی" مطرح نکند؟ ایدئولوگ های بورژوائی هم انقلاب زودرس اروپا را مطرح می کنند، سوسیال دموکراسی هم انقلاب زودرس اروپا را مطرح می کند و کائوتسکیست ها هم مسألۀ انقلاب زودرس اروپا را مطرح می کنند. همۀ این ها نکته با هم یکجا هستند و در زدن آن چیزی که رفقاء به نام "مارکسیسم رسمی" یا "چپ سنتی" ذکر کردند. حال می بینیم که رفقاء در این جا با چه گروهی یکجا هستند و با کی یکجا حرکت می کنند و افکار خود را از کجا می گیرند؟
تئوری تفقر:
مسألۀ دیگر مسأله "تفقر" است (تئوری تفقر). تئوری تفقری که مارکس مطرح کرده بود، امروز هم به صورت کنده کنده در نوشته ای که "سحر صاحب" از جائی استنتاخ کرده بودند، آمدند، بیشتر مسألۀ تفقر را مطرح کردند. یعنی این که جامعۀ سرمایه داری، چنانچه در مانیفست مطرح می شود، جامعه را قطبی می سازد: یعنی بورژوازی یک طرف می شود، پرولتاریا یک طرف می شود و طبقات وسطی فرو می ریزد. در نتیجه هر قدر جامعه به پیش برود، فقر توده های وسیع میلیونی مردم بیشتر می شود که به نام "تئوری تفقر" یاد می گردد. تئوری تفقر مارکس برای اولین بار توسط برنشتاین مورد حمله قرار گرفت و از برنشتاین به آقای کائوتسکی رسید و امروز وارث اصلی این مسأله سوسیال دموکراسی است. سوسیال دموکراسی غرب است که تمام طرح های ستراتژیک خود را بر روی زدن تئوری تفقر مارکسیسم ارائه می کند. این یکی از نقاط اختلاف برنشتاین با سپارتاکیست هاست. بعد ها همراه انترناسیونال سوم دقیقاً روی این مسائل بوده، روی طرح های اولترا امپریالیسم و غیره و غیره که آنهم به تئوری تفقر ارتباط می گیرد؛ و سرمایه داری از همان وقت تا به حال آگاهانه کوشش می کند که از همین مکانیسم جلوگیری بکند.
در این مورد به مفهوم این که همیشه طبقات وسطی را دامن می زنند و کلانش می کنند. کاری می کنند که خرده بورژوازی بزاید تا جامعه را از قطبی شدن و از حاد شدن نگه دارد. حال در مورد تئوری تفقر مارکس ما می بینیم که امروز مثلاً شما در المان بروید برای هوتل ها ـ برای خرده بورژوازی در کلیتش- میلیون ها میلیون مارک به عنوان تقاعد داده می شود. کمک شان می کنند و از سرمایه دار های دیگر می گیرند. در امریکا قانونی به نام "قانون ضد تراست ها" وجود دارد که معروف است. قانون ضد تراست ها هم یکی از قوانینی است که بعد از اقتصاد کینزی اقتصاد وظیفوی به وجود می آید. در آنجا کینز دقیقاً مطرح می کند که به خاطر این که ما بتوانیم از بحرانات سرمایه داری جلوگیری بکنیم، باید از تفقر جلوگیری بکنیم، باید دولت خودش به عنوان سرمایه دار وارد شود، برعکس تئوری های سرمایه داری قبل از... ریکاردو و آدام اسمیت و امثال شان. آنها می گفتند بهترین حکومت آن است که در مسائل اقتصادی مداخله نکند، ولی کینز وقتی که می آید بعد از بحران های عمیق سال های بیست وسی قرن حاضر، اقتصاد وظیفوی خود را مطرح می کند. دقیقاً اقتصاد وظیفوی اش در پی این است که تفقر را بزند؛ و تا به امروز هم اقتصاد سرمایه داری، اساساً بر روی تئوری های کینز استوار است. یکی از این تئوری ها هم مسأله زدن تفقر است یا به وجود آوردن خرده بورژوازی، کمک خرده بورژوازی، که دولت خودش به عنوان سرمایه دار و معامله گر اقدام می کند؛ و وظیفه اش این است که این تفقر یا این قطبی شدن را بزند.
حال در ارتباط با مسألۀ تئوری تفقرمارکس، عقیدهٔ ما بر این است که از یک طرف مکانیسمی که مارکس در جامعهٔ سرمایه داری پیش بینی کرده بود، آن مکانیسم تا به امروز عمل می کند. سرمایه داری به طرف مونوپول (انحصاری شدن) می رود. این یک قانون اقتصادی است. انحصارگری به طرف قطبی شدن جامعه می رود، قطبی شدن جامعه به طرف تفقر می رود. این قانون خارج و مستقل از ارادهٔ ما است و این تز را مارکس مطرح کرده است. ولی از جانب دیگر هم سیاست هائی است که اکنون سرمایه داری برای حفظ و بقای خود می کند. بسیار چیز هائی است که سرمایه داری اجراء می کند. یکی از راه هایش استثمار به اصطلاح "جهان سوم" است و یکی دیگرش هم این است که خرده بورژوازی را تقویت کند؛ می فهمد که مکانیسمی که مارکسیسم گفته عمل می کند و ما باید به اصطلاح چل دفعش را بدانیم. مسأله بر سر اصل تئوری، اصل مکانیسم، اصل چیزی را که مارکس در قوانین اقتصادی خود مطرح کرده، نیست. این مکانیسم و قانون تا به امروز هم به قوت خود باقی است، عمل می کند. اما این که سرمایه داری در تمامی ساحات شیوه های نوینی را برای استثمار خلق ها و برای ادامۀ زندگی خود به کار گرفته و می گیرد، یکی از راه ها و شیوه هایش هم مبارزه وسیع و همه جانبه علیه "قانون تفقر" است.
مسألۀ تطبیقات سوسیالیسم:
در مسألۀ تطبیقات سوسیالیسم، ما گفتیم که تطبیقات سوسیالیسم در کشور های مختلف به وجود آمده و مسائل مختلفی مطرح شده، هر کشوری خصوصیت و مشکلات خودش را دارد؛ و در آنها هم سوسیالیسم تا این حد یا تا آن حد پیش رفته و به شکست ها و عقب گشت هائی هم مواجه شده است. مسألۀ تطبیقات سوسیالیسم یکی این است که ما این کشور ها را و انقلابات سوسیالیستی ای که آمده، مورد بررسی قرار بدهیم و با جامعۀ قبلی اش مورد مقایسه قرار بدهیم و ببینیم که با آمدن انقلابات سوسیالیستی در این کشور ها، مسألۀ آزادی انسان ها چطورشده، مسألۀ دموکراسی شان چطور شده، مسألۀ حقوق شان چطور شده و مسألۀ امنیت و زندگی اجتماعی آنها تا کدام حدود پیش رفته و در کجا متوقف شده است؟ این که متوقف شده، آیا این در ذاتیت خود سوسیالیسم وجود دارد یا این که مسائلی به وجود آمده و این راه را سد کرده است؟
ما را عقیده بر این است که سوسیالیسم به عنوان یک روش جهانی، به عنوان یک فکر و به عنوان یک اندیشۀ انقلابی راه خود را در تاریخ بشری باز کرده و در هر کجائی هم که درآمده، خدماتی برای بشریت انجام داده (برای آن کشور ها انجام داده)، ولی در بسیاری از کشورها متوقف شده است. این توقف بنا بر عواملی است که در خود آن کشور ها و در مجموع اوضاع بین المللی نهفته است و این که مسألۀ "کی بر کی پیروز می شود؟" هنوز باقی است و هنوز باز است. در مسألۀ سوسیالیسم و مبارزاتی که در این کشور ها صورت می گیرد، هنوز هم مسألهٔ کی بر کی پیروز می شود، هنوز باز است و این مبارزه جریان خواهد داشت. هنوز خیلی زود خواهد بود که ما بگوئیم سوسیالیسم به عنوان یک طرح فکری ایدئولوژیک ـ سیاسی شکست خورده و ما باید برویم پای ساختن یک طرح نوین برای جهان نو. ما مواد و مصالح اش را هم متأسفانه نداریم.
در مورد مسائل تطبیقی در سازمان خود ما خواهیم آمدیم و بررسی خواهیم کرد که چگونه این مسائل انقلابیون ما را از مسائل اساسی انقلاب دور می کند و این مسائل چه نقایصی را در بر دارد و چرا مطرح می شود و با چه انگیزه هائی مطرح می شود؟ ولی به هر حال، وقتی سوسیالیسم با مکاتب فکری دیگر مورد مقایسه قرار می گیرد، ما یک چیز را همیشه برای رفقاء پیشنهاد می کنیم؛ برای تمام مخالفین سوسیالیسم، خواه مخالفین سوسیالیسم علمی تئوریک یا سوسیالیسم تطبیقی ـ هر کدام که باشد ـ یک خواهش از پیش شان داریم که همیشه تطبیقات سوسیالیسم را با تطبیقات دیگر ایده ها و دیگر افکار مورد مقایسه قرار بدهند. وقتی هم پای ایده ها [به میان] می آید، ایده ها را با ایده ها مورد مقایسه قرار بدهند. به این صورت است که ما وقتی بخواهیم حکم عادلانه تری نسبت به پیشرفت بشری، ایده ها، افکار، تطبیقات، کوشش ها و تپش های انسانی بکنیم، ما بهترمی توانیم بفهمیم که کدام تجربه تا اکنون برای بشریت خدماتی انجام داده و کدام تجربه برای بشریت خدماتی انجام نداده است؟ کدامش بیشتر بر روی سینۀ تاریخ سنگینی می کند و کدامش بر روی سینۀ تاریخ سنگینی نمی کند؟
مسألهٔ دیکتاتوری پرولتاریا:
مسألهٔ دیکتاتوری پرولتاریا یکی از اصول مارکسیسم است. لنین می گوید که مسألە، پذیرش مبارزهٔ طبقاتی نیست، زیرا تمام بورژوا ها، تمام بورژوازی در هر سطحی که هست، مبارزۀ طبقاتی را قبول دارد؛ و این چیزی نیست که مارکس کشف کرده باشد. بلکه آن چیزی که مربوط به مارکس است، خود مارکس هم اعلام می کند و می گوید که چیزی که مربوط به من است، این است که من مسألۀ مبارزهٔ طبقاتی را تا سطح دیکتاتوری پرولتاریا ارتقاء داده ام. مسألۀ دیکتاتوری پرولتاریا، و مسألهٔ این که دیکتاتوری پرولتاریا عبارت است از دیکتاتوری حزب، عبارت است از دیکتاتوری چند فرد و غیره و غیره. دقیقاً اساس این فکر ها را رفقای عزیز بیائید که برویم پیش تروتسکی پیدا کنیم. تروتسکی و رفقای دیگرش تا به امروز هم هستند؛ ارنست مندل نمایندهٔ بسیار معروفش است، به نام "حزب و طبقه" کتاب معروفی دارد، کتاب کلانی است. در آنجا افکار تروتسکی را بیان می کند، در آنجا عمیقاً مطرح می کند. وقتی تروتسکی هم می آید راجع به مسألۀ بلشویسم، مخالفت خود را با ستالین اعلان می کند، دقیقاً از همین تز پیروی می کند. می گوید دیکتاتوری پرولتاریا غلط است (با همین طور استدلالی که امروز صورت می گیرد). دیکتاتوری پرولتاریا به خاطر این غلط است که این دیکتاتوری دیکتاتوری طبقه نیست، بلکه دیکتاتوری حزب بر طبقه است و در حزب هم دیکتاتوری کمیتۀ مرکزی بر حزب است و دیکتاتوری منشی عمومی بر مجموع کمیتۀ مرکزی. به این صورت پدر این نوع افکار آبشخور خود را از آنجا پیدا می کند؛ و بعد این مسائل می رسد در وضع کنونی ما که مسألۀ دیکتاتوری پرولتاریا بعد از تحولاتی که صورت گرفته و بعد از مشکلاتی که در جنبش جهانی کمونیستی ـ به خصوص در سال های ۶۰ و ۷۰ [قرن بیستم] ـ به وجود آمد و به ه آمدن یورو کمونیسم یا کمونیسم اروپائی، کشور های اروپائی هم به خصوص حزب کمونیست فرانسه رسماً و علناً اعلان کرد که ما دیکتاتوری پرولتاریا را دیگر قبول نداریم؛ و حزب کمونیست ایتالیا هم در ارتباط با سوسیال مسیحی ها یا دموکرات های مسیحی ایتالیا اعلان کردند که ما اگر به قدرت برسیم، ما دیگر دیکتاتوری اعمال نمی کنیم ـ دیکتاتوری طبقه را ـ بلکه می خواهیم مردم را داشته باشیم. تمام این ها بازی های سیاسی است که کمونیسم اروپائی به وجود آورد (بعد از آن که کمونیسم اروپائی خود را بسیج می کند).
حال بیائیم سر مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا. دیکتاتوری نزد بعضی از رفقاء به مفهوم بدش مطرح می شود. دیکتاتوری یعنی زورگوئی، یعنی بی منطقی، یعنی ظلم کردن سر دیگران. در حالی که دیکتاتوری ای که مارکسیسم مطرح می کند، اساساً یک نوع مناسبات را مطرح می کند، چنانچه دموکراسی هم یک نوع مناسبات است. قبلاً ما عرض کردیم که مسألۀ دموکراسی، مسأله باج دادن نیست که اگر تو هم میخواهی گپ بزن و همگی باید گپ تان را بزنید، ولی وسایل آن را ندارید. به این ترتیب این دموکراسی نیست، چون مناسبات خدشه دار می شود. به این ترتیب دیکتاتوری هم یک نوع مناسبات است و دقیقاً می گوید که دیکتاتوری علیه دشمنان خلق و دموکراسی برای خلق، دیکتاتوری علیه کسانی که استثمار می کنند و دیکتاتوری علیه اجنت های امپریالیسم. حالا این که در تطبیق این چگونه دچاراشتباه می شوند و چگونه دچار اشتباه نمی شوند، یقیناً سوابق تاریخی دخیل است. ولی این طرح را که آیا علیه اجنت های امپریالیسم آدم از جبر و زور استفاده کند یا نکند، آیا برای وی هم حق بدهد که علیه خلق یک کشور هر چه می خواهند، بکنند؟ یا این که با آنها یک نوع مناسبات دیگر داریم؟ آیا ما با "پرچم و خلق" وقتی که این ها مغلوب شوند در جامعۀ افغانستان، عین مناسباتی که خود ما در داخل یک سازمان داریم، با مناسباتی که با مردم خود داریم، فرق می کند؟ این خودش مسائلی است که فکر می کنم اگر ما یک مقدار دقیق شویم، می دانیم که ما عملاً در یک نوع مناسبات دیگر قرار داریم. وقتی ما طالب ترقی اجتماعی و عدالت اجتماعی می شویم، ما نمی توانیم در مناسبات خود با کسانی که عدالت اجتماعی را نقض می کنند، دارای عین مناسباتی باشیم که با مزدور ها و با عمله و با فعله داریم. حتماً مناسبات ما فرق می کند. این مناسبات ما با کسانی که تهی دست و فرودست هستند با کسانی که بالا دست هستند و فرادست هستند با انها مناسبات ما فرق می کند. این مناسبات را ما صادقانه می گوئیم مناسبات دموکراتیک هست و آن مناسبات مناسبات دموکراتیک نیست. ما آنها را دیگر حق نمی دهیم که مردم را به زور استثمار کنند. ما آنها را حق نمی دهیم که مردم را اغواء کنند، ما آنها را حق نمی دهیم که مردم را به خاک و خون بکشند، ما آنها را دیگر حق نمی دهیم که ملت ها را علیه یکدیگر تحریک کنند، حق نمی دهیم که بالای خاک مردمان دیگر تجاوز کنند. این مناسباتی است که زور با زور نمی گنجد. حال پرولتاریا چرا این چیز را مطرح می کند، مسأله بحث بسیار طولانی است و من در مورد دیکتاتوری پرولتاریا زیاد نمی خواهم صحبت کنم تا [نوبت] بحث بالای چیز های دیگر برسد.
نهاد های دموکراتیک:
این که "چپ سنتی" یا مارکسیسم - لنینیسم، با عدم توجه به فعالیت ها و نهاد های دموکراتیک، بالاخره به سوسیال امپریالیسم می رسد. وقتی ما بیائیم روی تجارب صحبت کنیم، من فکرمی کنم رفقائی که این طرح ها را می دهند، این طرح ها را اولاً از کجا می گیرند؟ چرا که ما گفتیم یک مقدار معلوم می کنیم ریشه های این افکار را که از کجا می آید و چگونه به صورت بسیار خامش عرضه می شود؛ و البته کوشش بسیار مجبور و مشهوری رفقای ما کرده اند. منتهی ما توجه شان را جلب می کنیم به این که اگر بتوانیم در همراهی کردن با این ها و جلب توجۀ شان به یک سلسله مسائل، اقلاً وظیفه خود را در مقابل شان انجام دهیم. به همین خاطر است که ما مسائل را به این شکل مطرح می کنیم. مسألۀعدم توجه به فعالیت ها و نهاد های دموکراتیک، مسأله ای هست که بیشتر سوسیال دموکراسی اروپا مطرح می کند. سوسیال دموکراسی ای که امروز در اروپا هستند، بیشتر فکر می کنند. مثلاً اتحادیه های کارگری مستقل، که یکی از نهاد هایش هست، و به نهاد های دیگری توجه می کند. مارکسیسم چنانچه در تجربهٔ خود نشان می دهد یا سوسیالیسم در هر جائی که بوده، مسألهٔ نهاد های دموکراتیک هیچ گاه به عنوان یک مسألۀ ممنوعه مطرح نبوده است. ما مثلاً در شوروی می بینیم ـ حال که امروز شوروی چگونه است، ما چگونه می بینیم؟ چون تحلیل ما فرق می کند، امروز ما اساساً معتقد نیستیم در مورد شوروی، وقتی صحبت می کنیم به عنوان یک الگوی سوسیالیستی مورد بحث قرار نمی گیرد، بلکه به الگوی امپریالیستی به سرش بحث می کنیم ـ اگر ما بیائیم مرحلۀ لنین و ستالین را مد نظر بگیریم و تمام نهاد های دموکراتیکی که در آن وقت وجود داشته، آنها را مورد مقایسه قرار بدهیم، می بینیم که چگونه هست؟ ما هر کشوری را که با کشور های دیگر مورد مقایسه قرار می دهیم، باید رشد تاریخی اش را ببینیم، باید مشکلات درونی اش را ببینیم و باید ببینیم که در کدام موقعیت قرار دارد. ما نمی توانیم از یک کشور عقب ماندهٔ قرون وسطائی ـ که در آن هیچ چیز نبوده ـ حتماً این تقاضا را داشته باشیم که در یک ضربت بتواند آن نهاد های دموکراتیکی را که کشور های پیشرفته در آن موارد تجارب زیادی دارند، عین آن تجارب را در این جا تکرار کنند. لیکن ببینیم که در آنجا چه چیز هائی به وجود آمده؟ اتحادیه های کارگری به وجود نیامده؛ اتحادیه های دهقانی به وجود نیامده؛ اتحادیه های روشنفکران به وجود نیامده؟ این ها تماماً نهاد هائی اند که طبقات مختلف را می توانست بسیج کند. در چین ببینیم، از سال۱۹۲۱ یا ۱۹۲۲ که حزب کمونیست به وجود آمده تا سال ۱۹۴۹ که این ها به پیروزی رسیده اند تا به امروز، هنوز هشت حزب در ترکیب دولت شامل است؛ هنوز هم هشت حزب در ترکیب حزب کمونیست و دولت چین شریک هستند؛ هنوز هم جبهۀ متحد ملی اش در دوران ساختمان سوسیالیسم به فعالیت مشغول هست؛ و نهاد هائی به فعالیت مشغول هستند. حالا رفقاء ممکن بگویند که شکلی و تشریفاتی است. این مسأله در کشور های کاپیتالیستی هم همین طور هست. این جا هم ما از سطح تشریفات بیشتر رفته نمی توانیم. ما هزار و یک دلیل داریم که در آنجا ها همه نهاد های دموکراتیک، اکثر نهاد های دموکراتیک فاقد عملکرد لازم هستند. در آنجا هم تا این حد یا آن حد وابسته به سرمایه داران هستند، در رابطه با اراده هائی هستند که به اصطلاح "پالیسی میکر"هستند. ولی به هر حال مسأله بر سر بود و نبودش هست که این چیز وجود دارد، و اگر هم کمبود هائی وجود داشته باشد، این مسأله به عنوان یک کمبود سیاسی همیشه می تواند مورد بررسی قرار بگیرد. ولی هیچ گاهی در تمام تجارب آدم باید سرش تجربه بکند، نمی تواند مسألۀ را مورد بحث قرار دهد.
ادامه دارد