گـــردآورنــده: بــهــلــول (بازنشر با ویـراستاری مجـدد)
۱۹ سپتمبر ۲۰۲۰
حـمـاسۀ یک شهید سامائی
عــزیــز طغیان
عــزیــز تــوده ها، طغیان انقلاب

عــزیــز و زادگاهش
عزیز در سال ۱۳۲۸ش در خانوادۀ حاتم بیگ که یک زمیندار بزرگ ولسوالی لعل و سرجنگل ولایت غور و یکی از توانمند ترین خان های سلسله کوه های مرکزی کشور بود، دیده به جهان گشود. بخش های وسیعی از مناطق لعل و سرجنگل که طبعیت زیبائی دارد، به این فئودال بزرگ مربوط بود. بعد از ترور عبدالرحمن خان بالای ملیت هزاره، حاتم بیگ از جملۀ آنانی بود که با دولت عبدالرحمن خان کنار آمده، ملک و جایداد و نفوذ اجتماعی اش را حفظ کرد.
بعد از مرگ حاتم بیگ پسران او: میربیگ، خادم بیگ ( پدر عزیز شهید ) و نوروزعلی، قلمرو پدر را به سه بخش تقسیم کرده و هر کدام بر بخشی به صورت خود مختار حکومت می کردند. اگر گاهی ضرورت می رفت، پسران حاتم بیگ پای مشوره نشسته و تصمیم جمعی می گرفتند. قریه ها، قصبه ها و خانوار های زیادی شامل این قلمرو ها می شدند. اهالی این قریه ها و قصبه ها اجازه نداشتند بدون تصمیم ارباب شان به کاری دست زنند و یا از قلمرو وی فرار نمایند. تاخت و تاز بر جان، مال و نوامیس مردم از جمله کار های عادی این خان ها بود. زدن و بستن، کشتن و تاراج و حتی جنگ اندازی دهقانان وابسته به زمین سرگرمی های این فئودالان را می ساخت.
خادم بیگ پدر عزیز، مانند پدر و هر دو برادر دیگر، زنان نکاحی و غیرنکاحی متعددی داشتند. خادم بیگ سه زن نکاحی و چندین زن غیرنکاحی داشت. مادر عزیز زن اول نکاحی خادم بیگ بود که از او پسرانی بنام های قاسم و کریم نیز داشت. عزیز و کریم هر دو به خاطر آزادی میهن و تحقق انقلاب جان باختند، ولی قاسم در پای رقابت احزاب اسلامی کشته شد. خادم بیگ نه تنها نمونۀ یک فئودال هزاره در مرکز افغانستان یعنی غرجستان بود، بلکه نمونه ای از پایه های دولت فئودالی وابسته نیز بود. خادم بیگ چون هر فئودال دیگر هرچه از دستش می آمد به دهقانانی که به زمین او وابسته بودند، روا می داشت. اگر احیاناً دهقانی می خواست که شکوه ای از دل برون کند، در قدم اول توسط ارباب منطقه و در قدم دوم توسط ولسوال مربوط دستگیر و زندانی می شد. زیرا ولسوال منطقه در تبانی با فئودال محلی به سرکوب توده ها مشغول بود.
عزیز، نوری که در ظلمتکده تابید
عزیز در چنین اوضاع و احوالی به مثابۀ مشعل انقلاب در متن ضد انقلاب تولد یافت. این طفل نوری بود که در ظلمتکده تابید. چنانچه خادم بیگ می گفت وی در دل پدر مهر و محبت دوگانه افگنده بود. محبتی که از جاذبۀ این طفل هوشمند نشأت می کرد و دلهرۀ مشکوکی که از آینده عزیز در قلب پدر رخنه کرده بود. چه پدر آثار زوالش را در چشم این پسر می دید. اما تحرک و بیدارئی که از صورت عزیز می تراوید، بر محبت اش می افزود. محبت پدری خادم بیگ بر ترس ناپیدای او چیره شده موجب آن گردید که عزیز چند صباحی بر خوان ناز و نعمت بزرگ شود. با بزرگ تر شدن عزیز، ترس ناپیدای پدر او بر محبت پدری اش غالب تر می شد.
عزیز در شش سالگی شامل مکتب ابتدائیه گردیده و سه سال را در مکتب قریه نزدیک قلعۀ پدر که تا صنف سوم داشت، درس خواند. به تعقیب آن شامل مكتب لعل گردیده و به خاطر ادامۀ درس در همان جا ماند. تا این زمان پدر عزیز دو زن نکاحی دیگر گرفته و مادر عزیز را با خود او روانۀ کابل کرد. پدر عزیز در منطقۀ چنداول کابل یک حویلی و مال و منالی از پدر به ارث برده بود. وی هنگام عضویت در پارلمان در همین حویلی با یکی دو خانمش زندگی می کرد. در یک گوشۀ این حويلی دو اطاق محقر به عزیز، برادر و مادرش سپرده شده بود.
عزیز در کابل
در صنف دهم ليسه غازی بودم که عزیز، جوان سرشار از روح زندگی، نیرومند، پرتحرک و بردبار همصنف و هم چوکی من شد. من که به ملیت دیگری تعلق داشتم و از طفولیت در ذهنم بدبینی نسبت به ملیت هزاره ترزیق شده بود، از نشستن او در پهلویم راضی نبودم. در روز های اول با شک و تردید به همدیگر نگریسته و زمینۀ هر نوع نزدیکی را برهم می زدیم. پدر من دهقان بود و در روزهائی که کارش زیاد می شد، از رفتنم به مکتب جلوگیری کرده و مرا به کمک می طلبید. به این صورت روزهای زیادی را من به درس اشتراک کرده نمی توانستم و باقی روزها را به اجبار به نوشتن نوت ایام غیابت می پرداختم. غیابت های زیاد من و صرف وقتم در نوشتن نوت سؤال هائی را برای عزیز مطرح می کرد. روزی او از من علت آن همه غیرحاضری هایم را جویا شد. من آنچه را که واقعیت داشت، برایش قصه کردم. عزیز در نوشتن نوت های ایام غیابتم به من وعدۀ کمک سپرد تا فرصت کمی که من برای مکتب داشتم ضايع نگردد. عزیز در ایام مذکور به همان زیبائی که برای خود می نوشت، برای من نیز یادداشت می کرد.
ملاطفت او باعث آن گردید که جای بدبینی من را نسبت به او خوشبینی گرفته و بنیاد های رفاقت و دوستی در قلب مان گذاشته شود. زمان به سرعت می گذشت و با ارتقای ما از صنفی به صنف بالا تر، رفاقت و همکاری های مان نیز نسج و قوام بیشتر می یافت. محیط کابل زمینه های گوناگون شناخت را برای عزیز باز می کرد. او چون سایر جوانان با نیروی سرشار عشق به زندگی در اول فاقد هدف و مرام روشن بود. به سینما و فیلم علاقه سرشار پیدا کرده و از آواز خوان های هندی و پاکستانی زیاد خوشش می آمد. گاه گاهی در زیر خانۀ حویلی خود به سپورت نیز می پرداخت. آشنائی با روزنامه ها، مجله ها و کتابخانه های کابل او را به مطالعۀ فراگیر می طلبید. ساعت های متمادی را به مطالعه می پرداخت و پیوسته بر معلومات و دانش خویش می افزود. ولی کتاب ها و نشریه های دری و پشتو عطشش را فرو نمی نشاند. لذا در صدد آن شد که زبان انگلیسی بیاموزد تا ره به جهان وسیع تری بگشاید. وی نزد "عبدالله عازم" مراجعه کرد که استاد زبان انگلیسی در لیسۀ حبيبيه و پیسکور در کابل بود. عبدالله عازم از جملۀ مبارزانی بود که در زمان امین جلاد با گلوله های مزدوران روس به جاودانگی پیوست.
عبدالله، عزیز را نه تنها با زبان انگلیسی، بلکه با اندیشه های مترقی نیز آشنا ساخت. عطش عزیز چنان بود که پس از چندی ساعت های درس انگلیسی را كم ساخته به وقت فراگیری اندیشه های مترقی افزود. هنوز زمان زیادی نگذشته بود که عزیز دنبال زبان انگلیسی را به کلی رها کرده و همۀ وقتش را صرف آموزش علوم اجتماعی کرد. وی نوشته ها و آثاری را که به دست می آورد، در اختيار من هم قرار می داد. در این هنگام ما در صنف دوازدهم مکتب بودیم و حلقه های روشنفکری در حال نظم و نسق يافتن بود.
روزی عزیز از من خواهش کرد تا غرض آماده ساختن زمینۀ کار منظم حلقه ای را اساس بگذاریم. همان بود که عزیز و عبدالله با دو دوست دیگر که ایشان هم جام شهادت نوشیده اند، در خانۀ ما واقع در حومۀ شهر کابل به جلسه پرداختيم. جلسه در جوزای ۱۳۴۸ با اظهار تعهد و وفاداری اعضای آن به مردم و انقلاب افغانستان برگزار شد.
عزیز و انقلاب
عزیز در آغاز زیر تأثیر احساسات قومی رفته و کینۀ بزرگی نسبت به عبدالرحمن خان داشت و نسبت به زور گوئی بعضی پشتون ها حساسیت نشان می داد، چنانچه در آغاز مغليار تخلص می کرد که آن را در تضاد با نام پشتونیار برگزیده بود. پس از آنکه استاد عبدالله از او انتقاد کرده گفت: مبارزۀ ما مبارزه ای طبقاتيست، نه مبارزۀ یک ملیت عليه دیگران و منظور ما نجات قاطبۀ مردم افغانستان است نه این یا آن مليت معين، بنابر این، وى آن اسم بی مسما را حذف کرده و تخلص طغیان را برای خود انتخاب کرد.
عزیزطغيان ضمن این که در حلقۀ ذکر شده مصروف آموزش بود، مسؤولیت حلقات زیادی را در شهر کابل، چهاردهی، شمالی، شیوکی و لوگر به عهده داشت. او پیوسته افراد جدیدی را جلب نموده و در حلقات تشکیلاتی تنظیم می کرد. پابندی و انضباط پذیری عزیز در امر انقلاب چنان عمیق و مسؤولانه بود که من در طول سالیان متمادی به یاد ندارم که در جلسه ای اشتراک نکرده باشد. دلاوری او در امور خطير تشکیلاتی بی نهایت عالی و کم نظیر بود. از هیچ نوع عمل و دستور تشکیلاتی سر باز نمی زد و برای اجرای هر امر جدی و خطرناکی کاندید درجه اول بود. در اعتصاب ها و مظاهره ها پیوسته حضور داشته و با دوستان مان در زندان رابطۀ مستقیم تأمین می کرد. انبوه این مسؤولیت ها عزیز را وادار می ساخت که شب و روز کار کند و کمتر فراغتی داشته باشد. او پیهم می نوشت، می خواند، می آموخت و می آموختاند. صد ها نقل از جزوه ها و نشریه ها را به دست می نوشت و توزیع می کرد. درست در اوج مبارزات آغاز دهۀ پنجاه، مسؤولیت های او چنان افزایش یافته بود که ماه ها نمی توانست مادر و یا برادرش را ببیند. باری به خاطر دارم که سه شبانه روز عزیز بدون خوابیدن پیوسته می نوشت. زیرا ماشین تحریر، فوتوکاپی و چاپ در اختيار نبود. در جریان این همه فعالیت او فقط فرصت هائی را برای نوشیدن چای سبز که به آن خیلی علاقه داشت، در نظر می گرفت.
عزیز به مثابۀ یک انقلابی نمونه زندگی خیلی ساده و فقیرانه داشت، به مشکلات همه دوستان و آشنایان رسیدگی می کرد. در فرصت های تفریح از کار زیاد، فقط با چای سبز و شنیدن آواز مهدی حسن رفع خستگی می نمود. عزیز که همه مخارج کار سیاسی اش را خود تهیه می نمود، دار و ندار زندگی اش را در راه انقلاب صرف کرد. یکی از ویژگی های عزیز این بود که او همیشه با یقین کامل برای انقلاب کار می کرد و ذره ای شک و تردید را به خود راه نمی داد. به امر انقلاب بی نهایت صادق بوده و لبخند آگنده از ایمان و یقین به پیروزی همیشه بر لبانش نقش بسته بود. عزیز مایۀ دلگرمی و موجب پایه داری روندگان زیادی در راه انقلاب بود و جوانان زیادی را در جریان تعليم و تحصيل به اندیشه های مترقي آشنا و جذب کرد. عزیز بعد از فراغت از لیسه غازی، شامل فاکولته ادبیات گردید و چون علاقۀ سرشاری به تاریخ جامعۀ بشری داشت، رشتۀ تاریخ و جغرافیه را برگزید. او از شاگردان برجستۀ دوران خود به شمار می رفت. در ادبیات، سخن و تحلیل ید طولا داشت که زیبا نوشتن او نوشته هایش را باز هم جذاب تر می ساخت.
عزیز که به راستی عزیز توده ها بود، در داخل خانواده و در ده و شهر تعداد زیادی را به خود گرویده کرده بود. برادر و جمع زیادی از خویشاوندان شان نیز در راه پر افتخار عزیز طی طریق می کردند. تأثیر وی بر پدر فئودالش چنان عمیق بود که او هم داشت به اعتقاد عزیز نزدیک می شد، نشریه ها و نوشته های او را مطالعه می کرد. پدر عزیز به حرمت و گرویدگی به عزیز مادر او را دو باره مورد شفقت قرار داد. پدر که از اعتقادات عزیزش خبر داشت گفت: حیف است که عزیز چون دیگر دوستانش کشته می شود، خوب است که چند صباحی دیدار او را كنيم. آنگاه اشک اش از دیده می ریخت و حسرت پسرش را می خورد. ولی عزیز در جواب می گفت: ما زود کشته نمی شویم و اگر هم کشته شویم، باکی نیست. زیرا ما در راه آزادی توده ها جان خود را قربان می کنیم و این خیلی مرگ شرافتمندانه است. براستی که هم عزیز و هم برادرش کریم به خاطر آزادی میهن و انقلاب به شهادت رسیدند.
عزیر در وقت وقفۀ جلسه ها پای صحبت دهقانان و کسبه کاران می نشست. وی روز هائی را که به ده می آمد، در گوشه ای کنار خرمن یا در سایۀ درختی با صمیمیت خاص به حکایت ها و شکایت های دهقانان گوش فرا می داد، از آنها می آموخت و به آنها می آموختاند. عزیز در بین خانوادۀ ما هم واقعاً عزیز بود. پدرم او را معلم صاحب خطاب می کرد و ساعت های متمادی با صفا و صمیمیت خاصی با او به صحبت می پرداخت. در روز هائی که کار زیاد می شد، عزیز، میرویس، عبدالله و شیرمحـمـد به کمک ما می آمدند. عزیز که از صحبت دهقانان سیر نمی شد، با بایسکلی که داشت از همه اولتر می آمد. مادرم که دوستان مرا چون خودم دوست داشت، برای هر کدام شان پیاله ای قیماقی یا کاسۀ ماستی و یا جام دوغی را با نان، به گونۀ معمول در روستا ها آماده می ساخت. عزیز در اولین فرصت رسیدن به ده طفلی را به نزد مادرم می فرستاد و سراغ استحقاق اش را می گرفت، آنگاه به دنبال کار هایش می رفت. عزیز با دهقانان دهِ ما چنان رفیق شده بود که اگر چند هفته نمی آمد، همه پریشان می شدند. عزیز در تظاهرات دهقانان چهاردهی سهم زیادی داشت که حاصل سیاسی آن بزرگ و ارزشمند بود.
یک همصنف و هم پیمان عزیز، شیر محـمـد، فقیر زاده ای از غزنی بود که در صنف سوم فاکولته در یکی از قریه های دور افتادۀ ولایت خود نامزد شده بود. خسر شیر محـمـد که خود دهقان ورشکسته بود، عروسی شیر محـمـد را به آن مشروط کرده بود که با یک مشت پول نقد بپردازد و یا در درو گندم او را کمک کند. برای شیر محـمـد که علاوه بر دروس، مسؤولیت های بی شمار دیگری نیز داشت، هیچ کدام از این دو شرط مقدور نبود. شیر مشکلش را در جلسه مطرح کرد. عزیز در این رابطه مسؤولیت گرفته با شیرمحـمـد روانۀ غزنی گردیدند. آنها هر دو کمر همت بسته، گندم ها را درو نمودند و خرمن کردند. چون شرط برآورده شد، عروسی فقیرانۀ شیرمحـمـد صورت گرفت و آنگاه عزیز به معیت عروس و داماد به کابل برگشت. خانۀ شیرجان حتی بعد از شهادتش به دست خلقی ها و پرچمی های بی مقدار، در خدمت دوستان بود.
عزیز با دهقانان روستا های لعل و سر جنگل
عزیز در رخصتی های تابستانی چه در زمان مکتب و چه در دوران تحصيل در پوهنتون به زادگاهش می رفت و در میان دهقانان مصروف فعالیت سیاسی می شد. او با دهقانان چنان آمیزش داشت که همه بی صبرانه انتظار آمدن عزیز را می کشیدند. عزیز چون به آنجا می رسید به همه قریه ها و قصبه های منطقه سر می زد و از حال دهقانان فلاکت زده احوال می گرفت. معضلات و منازعات في مابین دهقانان و قریه ها را مدبرانه حل می کرد. حتی در گرفتن بهرۀ مالکانه با پدر و كاكا های خود به نفع دهقانان جدال و منازعه نموده و به ایشان می گفت که زمین مال کسی است که بالای آن کار می کند. او در تلاش اعمار مکتب و شامل ساختن اطفال به درس و تعليم بود. عزیز به صورت واقعی عزیز دهقانان منطقه بود. کار عزیز بسیار منظم و ثمر بخش بود. او به دهقانان درس سیاسی می داد، از ایشان می آموخت و به آنها می آموختاند.
در اوایل دهۀ ۱۳۵۰ که خشکسالی و قحطی بیداد می کرد، عزیز قبل از رخصتی تابستانی عزم وطن کرده راهی منطقه شد. به علاوه از عبدالله و من هم خواهش کرد که به ولسوالی لعل و سرجنگل مسافرت کنیم. من که دچار مشکلی بودم، سفر خود را به یکی دو هفته بعد تر موکول کردم ولی عبدالله و عزیز با هم عازم سلسه کوه های مرکزی شدند. ده روز بعد من هم به دنبال آنها روانه شدم. سه شبانه روز در موتر باربری منزل زدیم و بالاخره به منطقۀ لعل رسیدیم. من که برای بار اول مناطق مرکزی کشور را می دیدم، تصویر تازۀ از فلاکت مردمان آن دیار در ذهنم جای می گرفت و آنچه شنیده بودم، به واقعیت قرین می شد. وضع اقتصادی مردم چنان خراب بود که قلم من از بیان آن عاجز است و آزار میر و ملک و حاکم و ارباب بر مردم چنان ظالمانه بود که حدی نمی شناخت.
به صورت معمول هر دو روز بعد موتري از لعل جانب چغچران و یا به طرف کابل حرکت می کرد. چون به لعل رسیدیم، پاسی از شب گذشته بود. عزیز به دوستی به نام ضامن گفته بود که چون من آمدم، مرا به خانۀ آنها رهنمائی کند. درست هفت ساعت در تپه ها و دره های زیبا در روشنائی و صفای مهتاب در طبیعت خروشان سرجنگل طی منزل کردیم و سرانجام به مرکز قریه رسیدیم. قلعۀ خادم بیگ که در دامان درۀ زیبا و مقبولی بنا شده، چیزی بیشتر از یک قلعه گلی نیست که آنهم شکست و ریخت فراوان دارد. به درون این قلعۀ بزرگ که اطرافش مملو از درختان چناراست، به جز عيال وكيل صاحب، کس دیگری اجازه داخل شدن ندارد. زیرا حرم وکیل صاحب در داخل این سرا جا دارد.
عزیز و عبدالله در بیرون از قلعه خیمه زده و چندین شبانه روز را انتظار مانده بودند. قرار شده بود که پس از پذیرایی من باید به تندی سفر را ادامه دهیم، زیرا پدر عزیز درک کرده بود که آمدن این ها بدون شک صدمه ای برای او بار خواهد آورد. برای عزیز و عبدالله اخطار کرده بود که هر چه زود تر منطقه را ترک نمایند.
ما هنوز در همین گیر و دار بودیم که دهقانی با یک پسر پنج ساله و دختر یازده ساله اش به دربار وکیل صاحب آمده گفت: این دو طفل از سه روز به این طرف چیزی نخورده اند و جمع دیگری که از گرسنگی علف خورده بودند مرده اند. اگر جناب وکیل صاحب مرحمت کند و قدری گندم یا ارزن به قرض برایم بدهند و در ایام فصل آن را چهار چند واپس گیرند، از شفقت ایشان به دور نخواهد بود. وکیل که با شکم جلو برامده اش یک پهلو افتیده و به سلاح های گوناگونش خیره شده بود، با کرشمۀ خاصی نصوار دهنش را خالی کرده نگاهی به آن پدر و فرزندان گرسنه انداخته گفت: اطفال را به حرمسرا تحویل بده و خود دنبال کارت برو، چون اطفال بزرگ شدند ترا واپس دهم. پدر که آخرین امیدش با این جواب قطع می شد، نگاهی دلخراش به چهرۀ وکیل انداخته گفت اگر دو سیر ارزن برایم بدهی در آینده برایت ده سیر واپس می دهم. لطفي بكن و اطفال را از گرسنگی نجات بده. وكیل پیشنهاد خود را تکرار کرد. عزیز که بر پدر برآشفته شده بود و فرجام فکر پدر را از همان آغازش می دانست، در این میانه درآمده دست دهقان و اطفال را بگرفت و از پدر دورتر شده گفت: اگر این اطفال از گرسنگی بمیرند، بهتر از اینست که در اسارت وكيل بمانند. آنگاه به ده دیگری برفت و مشتی گندم فراهم کرده به دست دهقان داد و اطفال را نوازش کرده علاوه کرد که وكيل تا یکی دو سال دیگر بدون شک این دخترک معصوم را تصاحب می کرد، آن پسرک را به کار در مزرعه می گماشت و این هر دو را در واقع به متاع دو سیر ارزن می خرید.
ما از آن قريه رخت سفر بسته روانۀ مناطق دور دستی شدیم. در آغاز وارد قریه های قلمرو قاسم بیگ برادر عزیز گردیدیم. عزیز بلافاصله با دهقانان منطقه داخل تماس شده و احوال آنان را جویا شد. در این اثنا خبر ورود عزیز به قاسم رسید. قاسم به پیشواز عزیز آمده تا به زعم خودش برای عزیز خیر مقدم گوید. شهید عزیز از قاسم خواهش کرد که هرچه زودتر به خانه اش برگردد و وی را با دهقانان تنها بگذارد که ایشان گفتنی های خصوصی دارند. قاسم برگشت و عزیز به درد دل دهقانان گوش فرا داد. دهقانان از دست ظلم قاسم داستان های غم انگیز زیادی برای عزیز حکایت کردند که من به ذکر یک مثال از آنها اکتفاء می کنم:
دو دهقان که هر دو وابسته به زمین بودند و با زمین خرید و فروش می شدند و در جوار هم کشت و کار می کردند روزی با هم پرخاش نموده بودند. کسی پیدا نشده بود که مشکل آنها را حل نماید. ناچار قصه به قاسم بیگ رسیده بود. قاسم بیگ که چنین حادثه ها را از خدا می خواست و اکثر وقت هم خودش این گونه حادثه ها را به صورت تصنعی و ساختگی خلق می کرد، هر دو دهقان را به نفع خود جریمۀ سنگین و کمرشکن کرده و از هر کدام آنان به عنوان جریمه یک گاو برای خود گرفته بود. گرفتن یک گاو از دهقانی ضعیف البته ضربت جبران ناپذیری بر پیکر اقتصاد خانواده اش است. حینی که قضیه به عزیز رسید، فوراً هر دو دهقان را آشتی انداخته و آنها را در آغوش کشیده گفت همین حالا گاو های آنها را دوباره از قاسم برایشان می گیرد. عزیز، قاسم را طلبيده گاو ها را که به عنوان جريمه گرفته بود، به صاحبان اش مسترد کرده قاسم را مورد ملامت قرار داد. ده ها نوع قضیه از این گونه را عزیز روزمره به نفع مردم حل می کرد.
ما بعد از یکی دو روز به سفر خود ادامه داده به قلمرو میر، کاکای کلان عزیز رسیدیم. دهقانان میر از آمدن عزیز اطلاع داشته و بی صبرانه در انتظار او بودند. عزیز و دهقانان می کوشیدند در غیاب میر با هم ببینند. زیرا میر تحمل فکر و اندیشۀ عزیز را اصلاً نداشته و هر نوع تبارز آن را با سلاح پاسخ می داد. روز اول پسر كلان میر به نام على یاور ما را مهمان کرد و به غرض تهدید، در گام اول انواع سلاح های ثقيله و خفيفه را که داشت به محضر چشمان ما قرار داد. آنگاه خلاف ارادۀ ما سه چهار تای آن را به معرض آزمایش قرار داده و به هر سمت فیر کرد. او در واقع می خواست امکانات، قدرت و صلاحیت اش را به نمایش بگذارد. عزیز مثل همیشه لبخند زده گفت: علی یاورخان سلاح تو چندان ارزشی ندارد، زیرا از آن تا حال هیچ مرمى به جانب میر و ملک و ارباب ظالمى فير نشده است. عزیز من و عبدالله را طبق برنامه ای از قبل طرح شده به خانۀ پسر کلان میر گذاشت و خود به بهانۀ این که در قلمرو پدر کار مهمی برای اجراء دارد، مرخص گردیده و در گوشه ای مخفیانه با دهقانان میر دیدار کرد. وی قصه های غم انگیز زیادی از استبداد میر که در حق دهقانان صورت گرفته بود، با خود آورد که من یکی دو مورد آن را به گونۀ مشت نمونۀ خروار تذكر می کنم.
چنانچه در دهۀ ۱۳۵۰ معمول شده بود که تعداد زیادی از هم میهنان ما برای پیدا کردن کار به ایران می رفتند. اتفاقاً جوانی به نام غلام سخی از دهقانان میر هم این تصمیم را مخفیانه گرفته بود، چه دهقانان حق نداشتند بدون اجازۀ ارباب منطقه را ترک نمایند. بنابر آن، غلام سخی هم نمی توانست علني تصميم اش را عملی نماید. غلام سخی که زمانی غلۀ میر را به فرمان وی با چند تن دیگر به کابل انتقال داده بود، کابل را دیده، چشمش باز شده و تصویر بزرگ تری از زندگی در ذهنش شکل گرفته بود. بدان لحاظ قبل از آنکه با نامزدش عروسی کند، می خواست سری به ایران زند و مشتی پول فراهم آورده دو باره برگردد. از تصادف بد این تصميم غلام سخی به گوش پسر بزرگ میر رسید. پسر بزرگ میر غلام سخی مظلوم را در محضر ساير دهقانان چوبکاری نموده او را به شش ماه قلبه کردن عوض گاو محکوم کرد و نامزدش را برای خود برده بود.
زن دهقان دیگری را پسر میر به خاطر آنکه بدون اجازۀ او شلغم کاشته بود، به یک سال گلیم بافی بیگار جریمه کرده بود. آن زن که وضع حمل داشت، در وقت شستن پشم به دریا افتیده و طفلش سقط شده، خودش مريض و حالش خراب بود. ولی با آنهم پسر میر دست از سر او بر نمی داشت. پسران میر اغلباً دهقانانی را وظیفه می داد تا از قریه های دیگر زن این یا آن دهقان را گریختانده و برای وی بیاورند.
چون عزیز برگشت، ده ها درد دل دهقانان را با خود آورد، آنگاه پسر بزرگ میر که ما به شمول عزیز مهمانش بودیم، به خاطر ادای احترام در پهلوی عزیز نشست تا حال و احوال او را جویا شود. زور عزیز به هیچ وجه با پسران میر برابر نبود، بنابر آن در همچو موارد عزیز تدبیری عالمانه می اندیشید. عزیز پسر میر را خطاب کرده جميع درد ها را به او گفت و آنگاه او را متوجه استبداد وحشيانه اش کرده همه مظلومان را از قید و بند او رها ساخت. قرار قصه های دهقانان پسر بزرگ میر بنام على یاور دهقانان را به عنوان جزاء، لت و کوب می کرد. باری که بر حسب اتفاق قاسم برادر کلان عزیز هم به دیدن فرزندان میر آمده بود، چون پسر كلان میر از زدن یکی از دهقانان مظلوم خسته شده و عرق از سر و رویش سر کرده بود، آنگاه چوب ها را بــــه قاسم داده و به او گفته بود:" بزن بچۀ کاکا که حال نوبت توست ". قاسم هم چنان زده بود که دهقان جوانی در زیر چوب زدن مرده بود.
عزیز دهقانان را به آینده و انقلاب امیدوار ساخته و می گفت: دیری نمی پاید که بساط ظلم و استبداد جمع گردیده، دهقانان آزاد و زمین مال دهقان گردد. به این ترتیب عزیز از دهی به ده دیگر می رفت و از قریه ای به قریه دیگر می شتافت و به فریاد و شکایت های دهقانان گوش می داد. سفر ما در مناطق دور دست غرجستان ده روز را در بر گرفت. آنگاه فشار ملاكان بالای ما و به خصوص بالای عزیز افزایش یافت. وی ناچار شد ما را به معیت یک راهنما به ولسوالی لعل بفرستد. خودش دنبال کار خود روانۀ قریه های دیگر گردید که همه انتظار او را می کشیدند.
کار عزیز در بین دهقانان چنان پرثمر بود که در همان مناطق دور افتاده جر و بحث های سیاسی عمیقی در رابطه با انقلاب صورت می گرفت، در حالی که پیشرفت کار او تا این حد به نظر ما محال می رسید. اعتماد صمیمانۀ دهقانان نسبت به عزیز آن قدر زیاد بود که آنها حل اكثر مناقشه های خود را به آمدن وی موکول کرده و تا رسیدن رخصتی های تابستانی عزیز که آن را به صورت دقیق می دانستند، روز شماری می کردند.
یک همسنگر پشتون عزیز زنده یاد "محـمـد هاشم زمانی" در وصف پیکار برادران هزاره شعر زیبائی به زبان پشتو سروده که همسنگر تاجکش زنده یاد "قيوم رهبر" آنرا به دری ترجمه کرده که من سطوری از آنرا در این جا می آورم:
" در دره های زندگی بخش و قلۀ سر به فلک کشیدۀ لعل و سرجنگل در آغوش پرمهر مادر میهن و در میان جنگل انبوه، نسیم روحبخش آزادی می وزید و مانند خنجری در سینۀ نابکار دشمن فرو می رفت و رَخش شتابان انقلاب ناهید آزادی را بر آسمان بلند می کرد. ترانه های انقلاب سرکش و نسیم دلکش آزادی در اشعۀ زرین خورشید جانبازی مترنم بود و رَخش شتابان انقلاب ناهید آزادی را به آسمان بلند می کرد."
عزیز در سنگر انقلاب
عزیز بعد از فراغت از لیسۀ غازی شامل پوهنځی ادبیات پوهنتون کابل گردید. او نظر به علاقۀ وافری که به تاریخ داشت رشتۀ تاریخ و جغرافيه را برگزید. عزیز از جملۀ شاگردان برجسته به حساب می آمد و در ادبیات دری توانائی عجیبی داشت. دوران تحصيل عزیز مصادف با اوج مبارزات دانشجوئی در پوهنتون کابل است. او در مبارزات دانشجوئی سهم خود را در افشای توطئه های دولت بر ضد محصلان به گونۀ عالی ایفاء کرد. در آن دوران که جریان شعله جاويد در حال انشعاب بود، عزیز کوشش به عمل آورد تا از آن جلوگیری نماید. ولی پروسۀ انشعاب چنان پیش رفته بود که داشت تکمیل می شد و دیگر امکان جلوگیری از آن وجود نداشت. عزیز با گرفتن موضع قاطع در مقابل " سازمان جوانان مترقی" مبنی بر تشکیل غیراصولی آن، به مبارزه برخاسته و در پی ایجاد تشکیلات منظم مؤثر برآمد. عزیز به خاطر ایجاد حلقۀ اساسی پوهنتون در کنار سایر رفقای پیشگام فعالیت هائی را به راه انداخته در پی آن شد تا افراد پراگنده را در داخل حلقات منظم گرد آورد. عزیز به ایجاد تشکیلات بی نهایت بها می داد و مجموع کار انقلابی را در رابطه با آن می دید. عطش عزیز نسبت به تشکیلات موجب آن گردید که طرحش را با مجید کلکانی در میان بگذارد. عزیز بعد از اولین دیدارش با مجید، شور و شعف و امیدواری چندین برابری یافت و در بازگشت بلافاصله در صدد آن بر آمد که مانند مجید به کار های عملی انقلاب بپردازد. همان بود که عزیز بعد از آن برای ایجاد پایگاه های مخفی تأکید کرده، بالای پنهانکاری و تدارک محلات مخفی برای جلسات و نشرات پرداخت و فن مبارزه با پولیس مخفی و شیوه های مبارزاتی چریک شهری را تعمیم بخشید. وی جهت مبارزۀ فعالانه با پوليس فيصله به عمل آورد که عده ای از رفقاء به سپورت های رزمی از قبیل بوکس، جودو، تکواندو وغيره بپردازند. عزیز با برادرش کریم و چند تن دیگر به کورس های مربوط این ورزش ها گماشته شدند. جهت تأمین مخارج نشراتی عزیز در پی آن برآمد تا منابع دولتی را به نفع انقلاب مصادره نماید. عزيز به سرعت زمینۀ فعال شدن نشرات را مهیا نموده و کار تبلیغاتی را رونق بخشید. کار تشکیلاتی و کارنشراتی که تا حدود زیادی محصول فعالیت های عزیز بود، بالترتیب رونق گرفت و با بسط حلقات و روابط درونی نموی آن تحقق يافت.
عزیز بعد از پایان تحصیلات، در مکتب شاه دوشمشیره معلم شد. او فضای مکتب را آکنده از امیدواری به انقلاب ساخته، تعداد زیادی از متعلمان و معلمان را در حلقات سیاسی تنظیم کرد. ساحۀ کار عزیز از داخل مكتب توسط معلمان به نواحی بود و باش آنها و روابط محلی شان وسعت پیدا کرده بود.
عزیز طغيان سخنور خوب، اهل ادب و نویسندۀ چیره دستی بود که آثار ذیل را به رشتۀ تحریر در آورده است:«تاریخ هزاره »، « در بارۀ مسألۀ پشتونستان »، « علیه دستور گرائی »، « عليه لومپنیسم »، « آئین نامۀ تشکیلاتی »، « دستور زبان دری »، « اپورتونیسم و انحطاط »، « طرحی پیرامون وحدت » و چندین جزوه های دیگر که همه راهنمای خوبی در امر مبارزه اند.
عزیز تحت پیگرد ضد انقلاب
با اهمیت کار عزیز برای انقلاب، احساس خطر ضد انقلاب نیز هر روز بیشتر می شد. عزیز در دوران مکتب و پوهنتون بارها مورد اخطار، تعقیب و پیگرد دولت قرار گرفته بود. دولت دام های متعددی را برای به چنگ آوردن عــــزیـــــز چیده و فتنه های زیادی برانگیخت. ولی وی از همۀ دام ها جان به سلامت برده و دام های دولت را با تدابیر عالمانۀ خود خنثی و مسخره می کرد. در سال ۱۳۵۰ش وقتی پولیس برای گرفتن عزیز آمده و از خود او راجع به عزیز پرسیده بود، عزیز که لباسی عین یک جوالی به تن داشت، برای پولیس گفته بود که:"عزیز هزاره جات رفته است". بار دیگر وقتی پولیس به قصد پالیدن خانه آمده بود، عزیز مجموع کتاب ها و نوشته هایش را در خريطه های پلاستیکی جاسازی و با سنگی بسته کرده در چاه حویلی انداخته بود. تلاشی کننده ها چیزی نیافتند و عزیز بعد از چندی به خانه برگشت. روزی من به دیدن او رفته بودم. تابستان بود، عزیز در گرمی تابستان بخاری چوبی روشن کرده و نوشته هائی را که از چاه بیرون آورده بود خشک می کرد. عزیز چندین بار از توطئه های پولیس جان به سلامت برده، بار ها به زندگی مخفی رفته و بعد از رفع خطر دو باره علنی می شد. در دوران حکومت داوود پیگرد دولت نسبت به عزیز افزایش بیشتر یافت. بعد از کودتای هفت ثور، زندگی علنی از عزیز برای همیشه گرفته شد. خلقی ها و پرچمی های بی مقدار که اهمیت کار عزیز را می دانستند، در پی دستگیری او بودند. وی همیشه محل کار و بود و باش خود را تعویض می کرد. دولت از آغاز کودتای ثور حتی برای یک روز هم تعقيب عزیز را از یاد نبرد. عزیز ضمن زندگی مخفی بر شدت کار خود افزود و لحظه ای هم آرام نمی نشست. به خاطر عزیز خانه های زیادی از دوستان، اقارب و خویشاوندانش تلاشی گردیده، ولی عزیز را نمی یافتند. عزیز چون ماهیی بود که در اقیانوسی از روابط توده ئی اش با دوستان و رفقای خود زندگی می کرد. عزیز حتى دوستان دیگری را که با خطر مواجه می شدند، در مساعد ساختن شرایط زندگی مخفی مساعدت می کرد و تأمین زندگی را نیز به دوش می گرفت. عزیز در این زمینه با زنده یاد مجید رابطۀ مستقیم داشت. به یاد دارم که وقتی در سال ۱۳۵۷ش فشار پیگرد بالای عزیز به نهایت خود رسید، پیشنهاد شد که وی باید برای نجات خود به پاکستان برود. این پیشنهاد انگار زهری بود که در حلق عزيز فرو می ریخت. اما عزیز با لبخند همیشگی اش پاسخ داد که هر کسی که در این مقطع تاريخ کشور ما به خاطری که تحت تعقیب قرار دارد، وطن را ترک کند در واقع به انقلاب پشت می کند. اکنون که توده ها به پا خاسته اند، ما وظیفۀ همراهی آنها را داریم، نه اینکه از این وظیفۀ خطیر گریز کنیم. عزیز نظر به ایمانی که به انقلاب داشت، حتی حاضر نشد از کابل برآید. او با کار و پیکار خستگی ناپذیر شب و روز در این راستا تلاش می کرد. عزیز قرار های بازدیدش را در جا های عجیب و حتی گاهی خطرناک می گذاشت. دو وعده را با من در بین خانۀ دوستی روس ها در دهمزنگ کابل گذاشته بود، درست جائی که مرکز تجمع خلقی ها و پرچمی ها بود. وعدۀ سومی را در بین سینما گذاشته و بسا وقت ها وعده هایش را در حمام، رستورانت و حتی در کله پزی می گذاشت. او به این ترتیب بیشتر از یک سال را در حالی که سخت زیر تعقیب بود، به کارش ادامه داد. در اوج ترور خلقی ها در شام یکی از روزها، سه نفر از دوستان با بایسکل در گوشه ای از دهکده در خانۀ ما آمده و از شدت پیگرد دشمن حکایت می کردند. یکی از اين دوستان عبدالله عازم، دیگرش عزیز وسومی آغا صاحب بود. خانۀ دهقانی ما در حومۀ شهر جای امنی برای دوستان بود.
عبدالله اندکی ناراحت به نظر می رسید، ولی آغا صاحب و عزیز بسیار عادی به نوشتن و خواندن ادامه می دادند. عزیز لبخند همیشگی اش به لبانش نقش بسته بود و با سرعت به کار هایش می رسید. مدتی را که آنجا بودند، عزیز کوچک ترین ناراحتی نداشته و لحظه ای از کار نمی ماند، انگار پیروزی انقلاب در چشمرس اش قرار داشت. این درست در حالی بود که قرار اظهارات " كام " بیشتر از چهار صد نفر سگ زنجیری روس عزیز را می پالیدند.
آخرین باری که من دیداری از عزیز تازه کردم، در شانزدهم جوزای سال ۱۳۵۸ش بود. درست دو ساعت قبل از این که من جهت امری به خارج پرواز کنم، عزیز با بایسکل و لنگی پشدی اش در لباس دهقانی به قریۀ ما آمده با من خدا حافظی کرد. آنگاه برای انقلاب و برای من مؤفقیت آرزو نموده بعد از بغل کشی به سرعت برگشت.
عزیز در سنگر سازمان آزادیبخش مردم افغانستان
چنانکه ذکر شد، کار تشکیلاتی برای عزیز نهایت اهمیت را داشت. او ایجاد یک سازمان انقلابی را ضامن پیروزی انقلاب دانسته، پیوسته در راه تشکیل سازمان انقلابی تلاش می کرد. بعد از کودتای هفت ثور اهمیت این ضرورت ب همراتب بالا تر رفت. عزیز با درک این ضرورت نظرات رفقای خویش را در رابطه با وحدت جنبش چپ طی یک اثر «طرحی پیرامون وحدت » جمع بندی نموده در پروسۀ وحدت طلبانۀ جنبش چپ با تمام قواء و از صمیم قلب حصه گرفت. ماحصل این تلاش پیگیر که در مقطع خودش بزرگ ترین دستآورد به شمار می رفت، « سازمان آزادیبخش مردم افغانستان » بود که در سرطان ۱۳۵۸ش، زیر قیادت مستقیم بزرگمرد تاریخ معاصر افغانستان زنده یاد مجید و شرکت جم غفیری از احاد جنبش چپ بنیان گذاشته شد. با ایجاد "ساما"، یکی از بزرگ ترین آرزوهای عزیز برآورده شد. او بعد از تأسیس "ساما" از فعال ترین کادر های آن به شمار می رفت. وی به علاوۀ اینکه به کار منظم تشکیلاتی پرداخته، شب و روز به مسئولیت های بیشمارش تحت شرایط مشکل زندگی مخفی می رسید، رسالۀ " عليه دستورگرائی " را نیز نوشت که در زمینۀ سبک کار تشکیلاتی راهنمای خوبی برای همه فعالان و صفوف سازمان بود.
تازه دو سه ماه از برآورده شدن یکی از آرزوهای بزرگ و انقلابی عزیز طغیان یعنی ایجاد "ساما" می گذشت، که در روز جمعۀ خونین ۲۳ سنبله سال ۱۳۵۸ش شهر کابل شاهد نبرد شکوهمند و مرگ قهرمانانۀ یکی از بهترین رادمردان این دیار گردید. آن روز زندگانی جوانی را در پای مرگ، علم را در پای جهل و نور را در بارگاه ظلمت قربانی نمودند. آن روز شعلۀ سوزان آتشکدۀ محبت میهن را در ردای سیاه تزویر پیچیده خاموش نمودند. در آن روز جوان تنومندی با لبخند امید آفرین همیشگی اش سوار بایسکل کهنه ای حامل نشرات انقلاب بود و از دهمزنگ به طرف مرکز شهر می رفت. سگ های هار " خلقی " که به اثر در افتادن پیره سگ کودن " تره کی " و شاگرد وفادارش بر سر تصاحب قلادۀ روسی در گوشه و کنار شهر به حالت آماده باش بسر می بردند. یکی از آن مزدوران، جوان بایسکل سوار را شناخته و به او امر توقف داد. این فرزند رزمندۀ مردم که می دانست با دشمن تنها با زبان گلوله می توان حرف زد، سلاح اش را بیرون کشیده با فیر چند گلوله به زندگی ننگین دو خائن مزدور خاتمه داد و همچنان راهش را در پیش گرفت. مزدوران دیگر به تعقیب او پرداختند و بعد از آنکه لاشه های کثیف سه تن دیگر آنان نیز نقش زمین شد، چریک قهرمان زیر رگبار گلوله های جلادان در قسمت پل آرتل به شهادت رسید و همان روز آوازۀ حماسه اش در سرتاسر شهر پیچید.
علاج زخم دل از گریه کی ممکن بود "بـیـدل"
به شبنم بخيه نتوان کــرد چاک دامـــــن گل را
عزیزطغيان فدائی مردم بود که همۀ عمرش را با شرافت زيست و هستی اش را پاکبازانه نثار آرمان والای نجات توده های تحت ستم كرد. عزیز طغيان تجسم زنده ای از روحیۀ خدمت به مردم، عشق به آزادی و پیکار خستگی ناپذیر در راه آزادی میهن و تأمين وحدت ملی بود. چهرۀ بشاش و نیروی سرشار جوانیش و روحیۀ مقاوم او در دشوار ترین لحظه های مبارزه، همرزمانش را الهام می بخشید و ایمان به پیروزی نهائی بر دشمنان مردم را در آنها تقویت می کرد.
بر ماست که در راهی که با خون عزیزان ما قرمز شده است، به پیش رویم و درفش مبارزه ای را که به قیمت خون انسان هائی به بزرگی زنده یادان مجید، قیوم رهبر، عزیز و دیگر شهدای قهرمان کشور در اهتزاز است برافراشته نگهداریم و نوری را که آنها در ظلمتکدۀ استبداد و استثمار تاباندند، روشن نگه داریم.
عزیز! تو زنده ای در بسیط خرمن آرزو های انسانی که در سینۀ سوخته ای. آرام بخواب! یاد تو جاودانه می ماند.
زنده و فناناپذیر باد شهدای سازمان آزادیبخش مردم افغانستان!