تــدویـن و اهـتـمـام از: سـیــاوش آزاد
۲۳ سپتمبر ۲۰۲۰
ازخودبیگانگی یا الیناسیون
بیگانگی یا ازخودبیگانگی را در زبان های اروپائی "الیناسیون" می نامند. این ترکیب جزو آن دسته از اصطلاحات علوم انسانی است که با توجه به جنبۀ تأویل پذیری و شمول معنائی وسیع آن، در حوزه های متنوعی، از فلسفه و اقتصاد، تا ادبیات و هنر، رایج است و فیلسوفان متفاوتی آن را به معانی و در جایگاه های متفاوتی به کار برده اند.
در جغرافیای فرهنگی ما به علت همین وسعت معنا و اساسیت آن در روابط انسانی و اجتماعی جهان معاصر، این اصطلاح، که از راه ترجمه متون فلسفی و اجتماعی وارد محافل روشنفکری و سیاسی و اجتماعی چند دهه اخیر شده است، غالباً بدون دقت و محدودیت معنائی لازم و در معانی وسیع و غیرلازم به کار رفته و به رغم کاربرد وسیعی که در بین جامعه روشنفکری داشته، تعریف و تحلیل تئوریک از آن به صورت دقیق صورت نگرفته است.
در مفهوم به کار برده توسط مارکس چهار جنبۀ عمده به آن ذکر گردیده است:
۱. انسان از طبیعت بیگانه شده است [ ازخودبیگانگی طبیعی ــ ویراستار]؛
۲. او از خودش بیگانه شده است ( از فعالیت خودش )؛
۳. از "وجود نوعی" خویش ( از وجود خود در حکم عضو نوع انسانی )؛
۴. انسان از انسان بیگاه شده است ( از سایر انسان ها ).
مفهوم "بی خویشتنی" یا "ازخودبیگانگی" از مباحث جالب سیستم آموزش فلسفه است. " بی خویشتنی" یا الیناسیون، در دستگاه، فلسفی هگل، فصل گسترده ئی را احتواء کرده است؛ ریشه هایش قدیمی است. جلوه های آن را در اعماق گذشته های دور تفکر و شناخت بشری می توان پیجوئی نمود.
بازتاب آن در پراتیک، وانگهی که مسالۀ مدیریت مطرح شده، نیز به تمامی قابل دریافت بوده است.
"از خود بیگانگی" در مسیر زمان و مراحل مختلف تاریخ تکامل جوامع بشری به صورت گوناگون بروز کرده است. در جوامع آغازین با پرستش خداگونۀ پدیده های شگرف طبیعت آغاز شده، و در قرون وسطی در کار برخی متفکرین کلمات نسبتاً سنجیده ئی در رابطه با این مسأله می توان دریافت، اما آن طور که می باید، هنوز طرح تئوریک ندارد. در آغاز رنسانس است که تازه به عنوان مسأله ای در رابطه با نهاد های اجتماعی مطرح می شود.
در اواخر قرن هژدهم این بحث گسترده می شوشد. در قرن نزدهم توسط کارل مارکس بینادگذار جهانبینی علمی در سرمایه در بحثی پیرامون "فتیشیسم کالا" به مثابۀ مظهری از نظام "تولید کالائی بورژوازی" دقیقاً شگافته می شود، و صورت مشخص به خود می گیرد. این جاست که با نخستین طرح تئوریک فلسفی در باره "ازخودبیگانگی" آشنا می شویم.
عدۀ متفکران و دانشمندانی که به این بحث پرداخته اند، اندک است. در این جمع، اما ببینیم آنچه در کار های تحقیقی – فلسفی ارائه شده از چی عبارت می باشد؟
در تمام مباحث فلسفی قبل از نویسندۀ "سرمایه" به توضیح صرف و تهجی فلسفی این "مفهوم" اکتفاء شده است. کاملاً مسلم است، هگل این موضوع را در رابطه با سیر نزولی" ایده مطلق "به سوی ماده توضیح می نماید، در دنیای معاصر هنوز برخی از متفکران شرقی این موضوع را در رابطه با " غرب زدگی" و "اروپایی گری" توضیح می نمایند. در اروپا، سارتر با نحوی التقاط فلسفی به این موضوع می نگرد. اما وجه و شبه وجه اشتراک این همه، عبارت از اینست که، منشاء اجتماعی و اقتصادی آن را بهمان گونه که هست و شیوه های ریشه کن کردن آن را که از سرشت جامعه برخاسته است، نتوانسته اند درک نمایند.
بنیان گذار فلسفۀ علمی با اتکاء به اصل "فلاسفه جهان را به اشکال گوناگون توضیح کرده اند، در حالی که مطلب بر سر تغییر جهان است"(تزهائی در بارۀ فویرباخ). این مسآله را در جامعۀ سرمایه داری به صورت علمی شگافته، نشان می دهد که چطور جامعۀ سرمایه داری از خود بیگانه می شود و افراد جامعه به قول "لیرپیر" خویشتن را فراموش می کنند؛ به قول گونترگراس به موجودات عجیب الخلقۀ چند سانتی متری با دست و پای راه می روند، مبدل می گردند ؛ و یا به قول " سوفرکل" انسان به هراسناک ترین موجود برای انسان مبدل می گردد...
پایگاه طبقاتی:
گفتیم که ازخودبیگانگی صور گونانگون می داشته باشد و در معنی عام کلمه چیزی، شیئی و عقیده ئی را که روزگارانی در ید قدرت ما بوده و یا می آید و یا خود به واسطه ما آفریده شده است، درک نکردن و به اسارت و نیایش او گردن گذاردن، معنی ازخودبیگانگی را می رساند؛ نیز، گفتیم که این مسأله در جامعۀ سرمایداری معنی ویژه کسب می کند و تقریباً یک خطی می شود.
ازخودبیگانگی، ناشی از نظام پر از تناقض جامعۀ استبدادی است، که منشاء آن در تملک خصوصی وسایل تولید، و استقرار مالکیت شخصی بر فرآورده های تولیدی جامعه نهفته می باشد. در جامعه بورژوازی از خودبیگانگی با روشن ترین چهره جلوه گری می کند. در این جامعه تولید روز تا روز اجتماعی تر، وسیع تر و همگانی تر می شود، و به همین پیمانه فرآورده های تولیدی در دست سرمایداران بزرگ، صاحبان کارتل ها و تراست ها فشرده می شود و به انحصار شخصی آنها در می آید. تهیدستان روز تا روز گرسنه تر و آواره تر می شوند، اشیاء به فرمانده آنها مبدل می شود. تا آنجا که در زندان فرآورده های خود، اسیران دست و پا بسته ای را می مانند. این جاست که از خود بیگانگی چهرۀ واقعی خود را به نمایش می گذارد.
برای اینکه این حالت دگرگون شود، بایست، تضاد های طبقاتی را حل نمود، یعنی انقلاب کرد و بر خرابۀ مناسبات کهن، جامعۀ فاقد از تضاد های طبقاتی اعمار کرد. جزء اساسی این مسأله عبارت است از: بیرون کشیدن وسایل تولید از مشتی اقلیت و گماردن آنها در تملک تمام جامعه و مولدان اصلی نعم مادی آن. در یک کلام ، لغو تملک خصوصی بر وسایل تولید به عنوان اساسی ترین تکیه گاه، خود اساسی ترین وسیله برای واژگونی اساسی ترین پایه – ستون عمودی "بی خویشتنی" است.
منشای معرفتی:
از نظر فکری انسان زمانی از خودبیگانه می شود که پیوند منطقی و روند شدن پدیده های متنوع طبیعی و اجتماعی، مبارزه اضداد، مسیر این مبارزه، نفی و اثبات آنها را در روند تکامل، آهنگ، مسیر و شاخه های گونه گون این تکامل، یا به بیان دیگر دیالکتیک این مسایل را نفهمد. مسلماً "در چنین صورت، دیدگاه های فلسفی ما به صورت مشتی حکام سفسطه آمیز، احکام و فرضیه های علمی ما به صورت مشتی مقولات و قوانین از پیش نهاده شده و غبار آلود؛ و تمایلات و خواست و احساس استه تیک ما، به صورت خطوطی در همی از امیال بی مقدار ذهنی گرانه و شخصی از آب درخواهد آمد.
وقتی که ما بر اساس التقاط و درک مبهم تئوریک، و نه بر اساس فاکت های مشخص و گزین شده، به داوری مسایل بنشینیم، احکام و فرامینی صادر نمائيم که واقعات را نتوانند بازتاب بدهند، مسلماً گرفتار ازخودبیگانگی شده ایم. این ازخودبیگانگی در سوسیالیسم تخیلی فرانسه، در فلسفۀ المان و اقتصاد کلاسیک انگلستان، به طور واضحی مشاهده شده است، وقتی که آدمی از خودبیگانه می شود، "شهر خدا"، "اتلانتیس"، "شهر خورشید" و مدینۀ فاضله را نیز می پروراند.
درک التقاطی داشتن از پدیده ها، منظرۀ درهم داشتن از آنچه در پیرامون ما در جریان است، دیالکتیک پدیده ها را نفهمیدن، همه و همه منشاء معرفتی "ازخودبیگانگی" استند.
"ازخود بیگانگی" در ذهن:
طوری که در بالا گفتیم، عدم درک پدیده های اساسی در تکامل جامعه یا در جامعه به عنوان یک مجموعه، و بر اساس آن – درک مبهم حکم صادر کردن، نوع دیگر از خودبیگانگی است. اما مثلاً گفتن دارد که عده ئی در یک نظام برای اکثریت سردرگم میتوانند قوانین اساسی آنرا کشف کنند، و هم مناسباتی را که باعث "ازخود بیگانگی" شده، را توضیح نمایند. در این صورت مسأله را چگونه بررسی باید کرد؟ اگر جوانه های عینی برای متلاشی شدن بدنۀ "ازخودبیگانگی" به وجود نیامده باشد، ممکن نیست بتوان با کشف و شهود عرفان مآبانه، مطلب را در این مورد پیش بینی کرد. فلاسفه فقط آنچه را که پایه های مادی آن به وجود آمده باشد، می توانند نسبت به افراد دیگر سریع تر و صریح تر درک کنند. درک همه جانبه از قانونمندی جامعه و حتی فهمیدن و شناختن راه های تغییر آن، فقط می تواند به معنی رهائی کامل «اندیشمند» از بی خویشتنی باشد.
فهمیدن قوانین جامعه و کسب تئوری عمیق از دیالکتیک روند های اجتماعی، رهائی از "بی خویشتنی فکری" در شرایطی که هنوز پایه های دگرگونی همه جانبۀ "ازخودبیگانگی" به وجود نیامده است، یا جامعه "هنوز از قید بی خویشتنی" رهائی نیافته است، به معنای رهائی نیست.
آزادی فرد در ذهن نمی تواند به معنای آزادی واقعی باشد. اگر چنین بود که "رهائی در ذهن" هم سنگر رهائی واقعی باشد، بایست به جای انقلاب و دگرگونی ساخت اجتماعی – اقتصادی جامعه، مدرسه هائی برای تعلیم و آموزش بر پا می داشتیم، بعد منتظر می ماندیم تا از برکت این آموزش، همه چیز مطابق میل، تغییر نماید.
آزادی و رهائی از "بی خویشتنی"، عمدتاً معنای عملی و اجرائی دارد. آنچه را که به درد رفاه همگانی و جامعه می خورد، تحقق باید بخشید. یعنی خواست ها و اندیشه ها را باید به فعالیت در آورده و این تنها وقتی میسر است که جامعه فارغ از استثمار و بهره کشی، در اثر انقلاب اجتماعی به وجود آمده باشد.
پرواز در امتداد ذهن: آنهم در جامعۀ عقب مانده، وارسته ترین انسان را به بن بست عملی وامی دارد و این با مفهوم رهائی واقعی از "بی خویشتنی" مغایر است. هگل روزگاری به این رهائی در ذهن دل بسته بود، اما چون راه حل اساسی آن را نمی فهمید، سوگمندانه به نیایش حکومت پروس گردن نهاد.
ازخود بیگانگی در تئوری:
ازخودبیگانگی در تئوری جلوه های مختلف دارد. بازتاب آن را به سادگی می توان در فلسفه بافی های عدۀ قلیلی از به اصطلاح تئوریسین های دور از پراتیک زنده، به روشنی مشاهده کرد. این عده با درک مبهمی که از انقلاب و رهائی طبقۀ کارگر و سایر زحمتکشان، ستراتژی و تاکتیک آن، وحدت نیرو ها و غیره داشته اند، ضربات بزرگی بر جنبش مترقی وارد کرده اند.